رسیدم خونه, دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست, کل مسیری که اومده بودم و برگشتم, پیدا نکردم, بش زنگ زدم, کسی جواب نداد,
گفتم خدایا اگه پیدا بشه یه گوسفند قربونی می کنم
عصری با گوشی رفیقم زنگ زدم به دلارام, گفتم عزیزم من گوشیم گم شده, اگه اس ام اس زدی . جواب ندادم نگران نشو
گفت " تو ماشین من جا مونده, تازه پیداش کردم, من که نگران نشدم, ولی نیوشا جون و آتنا جون و نازنین جون یه بند دارن زنگ میزنن و اس ام اس میدن, خیلی نگرانتن,
گوشیتو میندازم تو سطل آشغال کنار در ورودی همون پارک خراب شده ای که آشنا شدیم, دیگم یه من زنگ نزن کثافت ...
حال من مانده ام و دلارامی که پرید و گوسفندی که باید قربانی کنم ....
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند ! اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !