یافتن پست: #دوست

sayeh
sayeh
دریک اشنایی دوستانه ما باهم دست دادیم........
اوفقط دست داد ومن....
همه چیزم
را ازدست دادم.......
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 19:56
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 19:27
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عشق آدم را داغ می کند

و دوست داشتن آدم را پخته می کند

هر داغی یک روز سرد می شود ،

ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 18:59
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
برنامه آشپزی بهونه (سامان گلریز)

آموزش آشپزی:
ماهیتابه تفلون دسینی رو می گذارید روی گاز پنج شعله فردار سینجر که با ضمانت سام الکتریک عرضه میشه، بعد گاز رو با کبریت توکلی روشن کنید، کمی روغن “لادن دوست تو و من” رو بریزید توش، دو تا تلاونگ هم بندازید داخلش، اگر در حین کار خسته شدید از ماساژور شاندرمن استفاده کنید تا غذا حاضر بشه؛ یک سری هم به پیج سایت ما بزنید و بعد از اینکه به دوستانتون هم معرفیش کردید غذا حاضر میشه…همتون رو می سپرم به خدای بزرگ و بیمه ایران و سینا و دانا
:| {-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 18:33
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi

یه روز یه جوون سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چفدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟



آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون می ره



چند روز بعد دوباره جوونه می آد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چفدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟



دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره



دفعه بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به نام  Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟


ماجرا چیه که هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟!



Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : حوب چی شد؟ کجا رفت؟



Bill جواب می ده: رفت خونه تو!!! {-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 18:10
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 17:33
+6
be to che???!!
be to che???!!
انواع بوس:

۱٫بوس صورت : دوست داشتن

۲٫ بوس پیشانی : آرامش

۳٫بازو‌ : شوخی کردن

۴٫لب : عاشق بودن

۵٫ گردن : نیاز داشتن

تو کدومشو به من میدی ؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 15:17
+9
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 15:03
+7
nanaz
nanaz
آدم بمیره ازین سوتی ها نده
بعد از سالها یکی از دوستای قدیمیمو تو خیابون دیدم،
کلی باهم حرف زدیم تا رسیدیم به اینجا که:
گفتم: خب الان مشغولِ چه کاری هستی؟
گفت:یه مغازه زدم ولی راضی نیستم
دوست دارم خشکبار فروشیش کنم، کلی سود داره
اما صاب مغازه راضی نیست، میگه کلاسِ مغازه رو میاری پایین!!
گفتم:تف به ذاتِ خرابش، لابد از این تازه به دوران رسیده هاس.
غمت نباشه، یکی از بچه ها یه جای تووپ داره واست ردیفش میکنم،
هرچی حال کردی بریز توش، صاب مغازه هم زنشو بزاره پشتِ ویترین
کلاسِ مغازه ش بره بالا….
گفت: صاب مغازه بابامه …!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:38
+8
nanaz
nanaz
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:37
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ