دخــــتر : از چـــــــی ؟
پـــسر : از دوست بودن با تـــــــــــــو
دخـــتر : یــعنی الان بـــهم بزنیم ؟
پســـــر : نه بــیا عروسی کنــــــــیم
مدتها بود که میخواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم ، ولی نتوانستم . داشتم هنگامی که از کنارم میگذشتی این راز را در چشمان عاشقم بخوانی ، ولی تو با بی اعتنایی میگذشتی ، تا اینکه امروز قلم برداشتم تا از بی مهریت بنویسم . وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام دوستت دارم .

1392/05/30 - 11:47
1392/05/30 - 11:48