اشک حسرت چهره ام را می گداخت
دیگر از غم،طاقت و تابم نبود
زانکه در این کوره راه زندگی آسمانم بود و مهتابم نبود
پرده ی جانکاه ظلمت را بسوز !
ای دل من شعله ی آهت کجاست؟؟
جانم از این تیرگی بر لب رسید آسمان عمر من ! ماهت کجاست ؟؟
شبهای دراز زمستان را طاقت می آورم
و در تنهایی بی ترانه ی خویش به جای گریه و بهانه به قندیل های خاطره دل خوش می کنم
اما بهار که از راه می رسد پای هر درخت پر شکوفه ای در باور فاصله ها ابر بغضم همنوای باران می شود
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده
تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه
ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
از همهی زندگیام – در یادم فقط پاییزی است –
دمیکه از میان پنجرهی خیس از باران نگاه میکنم و میبینم –
راهی روان به دوردست بر راه – مییابم جاپایی عمیق در این جاپا –
خانهای میسازم در این خانه- میکارم سرخس کودکی ام را بر این سرخس-
رؤیای شکوفهای رخشان میبینم بر این شکوفه – قطرهای میبینم در قطره-
دوباره چهرهی قدیمی را باز میشناسم در این چهره – میشنوم صدای خودم را...