امیرحسین
هی سر به راه تر … هی سر به زیر تر … هی گوشهگیر تر … هر لحظه خستهتر … هر لحظه تلخ تر … هر لحظه پیر تر … !
رضا
اگــر گاهی سرراهم شـــــوی ای عشوه گر پيدا رقيب ناجـوان هم ميشــــــــود از پشت سر پيدا کجا در محفل نازت مـــن بی پا و ســـــر گنجم به دور خـوان وصلت می شود صد معتبر پيدا نفس در ســينه ام ازسوز عشقت در گداز آمد همی ترسم که گر آهی کشــــم گردد شرر پيدا زسـودای نکورويان نديدم انتـــــــــــفاع اصلا ً بجــز از داغ ناســوری که کردم در جگـر پيدا عــزيزان گرجميلی گم شـوداز کوچه وبازار بکـــوی خـــــوبرويان می کنيدش پشت در پيدا
رضا
خلاصه بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد،... و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست روزگار است، گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم و به نیلوفر بودن خود شادمانیم
رضا
باد موهايش را به بازی می گيرد و من چشم بر هم می نهم وهمبازی باد می شوم: گلوله ای نخ در مشت می دوم پای برهنه در پی بادبادکی که چرخ می خورد در بلند آبی آسمان. دل می سپارم به رقص موزون بادبادک ها و اوج می گیرم همراهشان تا بيکران لاجوردی آسمان. در پس کوچه ای نگاهش راه نگاهم می بندد. می نگرد, سادگيم را, پاهای برهنه ام را و چشمانم را که چه آسان هم رقص پرواز بادبادک ها می شود. باد می آید و در ميان پيچ و تاب موهايش ره گم می کند. ره گم کرده سرانگشتان نوازشگر باد بادبادکم را از بندش می رهانند... لبخندی بر گوشه لبانش می شکفد و شکوفه ای در دلم جوانه می زند.
رضا
نه به بهانه سالی نو, نه به رسم تکرار حرفی کهنه, جمله ای تکراری, که به رسم پیشکش, رسم عیدانه. رسم سوغاتی که مسافر به خانه می برد نوبرانه, تحفه شهر فرنگ, هدیه راه دور. به رسم مبهوت دستانی , که گرمای سرانگشتان نوازشگری را در این روزهای آخر زمستان کم می آورند. شاید اما زیباتر, به رسم شیوه چشمانی که رام نگاهی پر از بیم و امید می شوند. شاید اما عمیق تر, به رسم سکوت اشکی که وقفه های کوتاه میان حرفهای صادقانه را پر می کند. شاید اما خودمانی تر, به آن رسم دیرین که عزیز ترین واژه ها را به عزیزت هدیه می دهی: رسم من, رسم تو, رسم ما. نازنینم, به همان رسم آشنا: " سطر سطر این نوشته ها از آن تو و هدیه به تو."