گناه نکرده تعزیر می شوم
حال آنکه تو
با هزار شیشۀ شراب در چشمانت
آزادانه در شهر قدم می زنی!
گناه نکرده تعزیر می شوم
حال آنکه تو
با هزار شیشۀ شراب در چشمانت
آزادانه در شهر قدم می زنی!
قدیسان به هر کجا خانه کنند،
فضای خویش را زیبا سازند
بنگر که افلاکی عظیم
ستاره ای را همراه شده اند.
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا در کنار توام
نه جای کسی را تنگ می کنم
نه کسی مرا می بیند
نه صدایم را می شنود
دوری مکن
تو نخواهی بود
من اگر نباشم.
چشمانت را ببند
و فکر کن
روی صندلی چرخ دار به دنیا آمده ای
این شهر
زنی را که روی پای خودش راه می رود
دوست ندارد.
کویر تشنۀ باران است
«حمید» تشنۀ خوبی
به من محبت کن!
که ابرِ رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خارِ بیابان بنفشه می رویید
و بوی پونۀ وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس، چرا شک؟
بیا که من بی تو
درخت خشکِ کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارشِ بارانِ نو بهارم نیست.