چشم هـــ ـای ما نیاز داشته باشنــــ ـد...
که گاهــــ ـی با اشـــ ـک هـــ ـایمان شسته شوند...
تا بار دیگـــــ ـر زندگــــ ـی را...
با نگــــ ـاه شفاف تــــ ـری ببینیم...
می دانم روزی خواهی رفت و خواهیم سپرد به فراموشی باد
می دانم .
دانم که روزی همچو برگی زرد که پاییز را بهانه می کند زمین خواهم خورد.
آن زمان من و جغد دوستان دیرینه ای خواهیم بود و ترانه هایش برایم چه آشناست.
تو میگویی که تو را لیلی وار دوست میدارم اما میدانم که روزی مرا همچون گلی که از شاخه چیده ای بو خواهی کرد نگاهی گذرا به رخم و پرتم خواهی کرد به گوشه دیواری
آنجا که بن بست ترین جای دنیاست.
اما هرگز باور نخواهم داشت که تو در کنار من بمانی
و نمیدانم چرا؟
می دانم .
دانم که روزی همچو برگی زرد که پاییز را بهانه می کند زمین خواهم خورد.
آن زمان من و جغد دوستان دیرینه ای خواهیم بود و ترانه هایش برایم چه آشناست.
تو میگویی که تو را لیلی وار دوست میدارم اما میدانم که روزی مرا همچون گلی که از شاخه چیده ای بو خواهی کرد نگاهی گذرا به رخم و پرتم خواهی کرد به گوشه دیواری
آنجا که بن بست ترین جای دنیاست.
اما هرگز باور نخواهم داشت که تو در کنار من بمانی
و نمیدانم چرا؟
سفره پراست امشب از شامی خیالی.
معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم
خواب غذا می دیدیم از خواب می پ[!]م.
دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود
سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود
با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد
شاید که معجزه شد از اسمان ببارد
دیوارها شعار، [!] فقر دادن
صندوقهای خیریه در حد یک نمادن
محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض
دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز
از فقر مینویسم، با این که نیست حالی
این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی
چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را …
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…
مرا به آرامش می رسانــد
حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …
روزی از همین روزها تمام می شوم...
آری...
تمام می شوم و به خاطره ها می پیوندم...
شاید خاطره بودن ، بهتر از اشتباه بودن باشد...
شاید که نه ...
قطعا بهتر است...
اینکه پس از مدتی--اندک--
همه خاطرات بد پاک می شود
و حسرت روزهای شیرین جایگزین افسوس و آه برای اشتباه گذشته می شود...
کاش فرصت این مدت اندک، قبل از تمام شدن من رخ می داد...
کاش اشتباه نبودم...
کاش حسرت و درد و آه یک مرد نبودم...
کاش زودتر تمام شوم...
که اینک تو ایستاده ایی
برآستان همه دلواپسی هایم
و من در این تنهایی خویش در پی ناباوریهایم
جه خاموش بودم در این سالها
که به دنبال حدیث بودنت بودم
دگر خواهم نگاه مبهم و زیبای تورا
برای من که دلگیرم از این شبها از این فریاد
دگر خواهم نگاهت روشنی بخش
آستان زندگیم شود