یافتن پست: #را

xroyal54
xroyal54
شایــــــ ـد ...!

چشم هـــ ـای ما نیاز داشته باشنــــ ـد...

که گاهــــ ـی با اشـــ ـک هـــ ـایمان شسته شوند...

تا بار دیگـــــ ـر زندگــــ ـی را...

با نگــــ ـاه شفاف تــــ ـری ببینیم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:20
+6
saman
saman

می دانم روزی خواهی رفت و خواهیم سپرد به فراموشی باد


می دانم .


دانم که روزی همچو برگی زرد که پاییز را بهانه می کند زمین خواهم خورد.


آن زمان من و جغد دوستان دیرینه ای خواهیم بود و ترانه هایش برایم چه آشناست.


تو میگویی که تو را لیلی وار دوست میدارم اما میدانم که روزی مرا همچون گلی که از شاخه چیده ای بو خواهی کرد نگاهی گذرا به رخم و پرتم خواهی کرد به گوشه دیواری


آنجا که بن بست ترین جای دنیاست.


اما هرگز باور نخواهم داشت که تو در کنار من بمانی


و نمیدانم چرا؟


روزی خواهی رفت و خواهیم سپرد به فراموشی باد

می دانم .


دانم که روزی همچو برگی زرد که پاییز را بهانه می کند زمین خواهم خورد.


آن زمان من و جغد دوستان دیرینه ای خواهیم بود و ترانه هایش برایم چه آشناست.


تو میگویی که تو را لیلی وار دوست میدارم اما میدانم که روزی مرا همچون گلی که از شاخه چیده ای بو خواهی کرد نگاهی گذرا به رخم و پرتم خواهی کرد به گوشه دیواری


آنجا که بن بست ترین جای دنیاست.


اما هرگز باور نخواهم داشت که تو در کنار من بمانی


و نمیدانم چرا؟


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:20
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
همه دارند زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم...........
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:18
+5
saman
saman
  از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                             

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.


معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                        


                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پ[!]م.


دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                        


                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود


با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                              


                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد


دیوارها شعار، [!] فقر دادن                                  


                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن


محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض              


                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز


از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                   


                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:18
+2
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:18
+6
saman
saman

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...


میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...


اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!


اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی


چقـــدر کم توقع شده ام ….


نه آغوشت را می خواهـــم ،


نه یک بوســـه


نه حتـــی بودنت را …


همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…


مرا به آرامش می رسانــد


حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:12
+4
saman
saman

روزی از همین روزها تمام می شوم... 


آری...


تمام می شوم و به خاطره ها می پیوندم...


شاید خاطره بودن ، بهتر از اشتباه بودن باشد...


شاید که نه ...


قطعا بهتر است...


اینکه پس از مدتی--اندک--


همه خاطرات بد پاک می شود


و حسرت روزهای شیرین جایگزین افسوس و آه برای اشتباه گذشته می شود...


کاش فرصت این مدت اندک، قبل از تمام شدن من رخ می داد...


کاش اشتباه نبودم...


کاش حسرت و درد و آه یک مرد نبودم...


کاش زودتر تمام شوم...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:09
+2
saman
saman
باورم نیست

که اینک تو ایستاده ایی


برآستان همه دلواپسی هایم


و من در این تنهایی خویش در پی ناباوریهایم


جه خاموش بودم در این سالها


که به دنبال حدیث بودنت بودم  


دگر خواهم نگاه مبهم و زیبای تورا


برای من که دلگیرم از این شبها از این فریاد


دگر خواهم نگاهت روشنی بخش


آستان زندگیم شود 


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:08
+2
saman
saman
بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.
بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود.
بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.
بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.
چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.
بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.
با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.
من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ، با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.
گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.
بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن.
با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ، باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.
اون نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!
چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.
آن لحظه  با تمام وجودم احساس کردم برای من است.
او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.
گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا نیستم.
گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز با تو می آیم هر جا که باشی.
او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.
درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود.
رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:07
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفیـــ ق چهار حرفــــﮧ

اما اگـﮧ رفیقتــو فراموشـــ ڪــכּـے

خیلـــــے حرفــــﮧ …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:06
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ