مرا دوست بدار
به سان گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر…
اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
و بعد،
باز هم مرا نگاه کن…!
[جمال ثریا - ترجمه: سیامک تقیزاده]
مرا دوست بدار
به سان گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر…
اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
و بعد،
باز هم مرا نگاه کن…!
[جمال ثریا - ترجمه: سیامک تقیزاده]
شاعر نیستم!
فقط چشمانت حرف میزنند
و من مینگارم …
تمام شعر چشمانت را…!
[سپیده حاجی پور]
درخت خشک شده بود.
مرد لامپ های مات را به شاخه های درخت آویخت و روشن کرد,
اما غیر از خودش هیچ یک از افراد خانه خوشحال نشدند.
جای خالی به ها بیشتر به چشم می خورد…!
[رسول یونان - کتاب بخشکی شانس]