یافتن پست: #را

alireza
alireza
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:41
+6
alireza
alireza
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:38
+6
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:36
+3
saman
saman
در CARLO
یکی از دوستان تعریف میکرد ﺑﻪ یه ﺩﺧﺘﺮﻩ تیکه ﺍﻧﺪﺍﺧتم ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﻫﻮﻭﻭﻭﻭﻭﺷﺸﺶ .... :|
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﮐﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻫﻨتو ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
.

.

.

ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮕﯿﻦ ری*دم ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ .

ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻫﺴﺘﺶ .
ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﻮ . ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻢ .
ﻣﯿﺸﻪ ﺑﮕﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﻫﺴﺘﯿﻦ؟
.
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﻠﯿﮑﺎ ﺟﻮ ﺟﻮ ﻫﺴﺘﻢ .
ﺗﻮ فیسبوک 4990 ﺗﻮ ﻟﯿﺴﺘﻢ ﻓﺮﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﺮﻭﻓﻢ . ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﯿﮑﻠﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﻻﯾﮏ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮ ﺍﻑ ﺑﯽ ...

ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ؟

ﯾﺎ ﺑﺪﻡ ﻓﺮﻧﺪﺍﻡ ﺣﺎﻟﯿﺖ ﮐﻨﻨﺪ ؟

:|

منم ﺭﺍﻫﻤﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ .

ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ
ﻣﯿﭙﺮﻩ ﮔﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
:-)))))){-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:32
+4
saqar
saqar
عده ای قانون را پیاده می کنند که خود سوار شوند
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:30
+7
saman
saman
در CARLO
لقمان را گفتند ادب از که آموختى؟:|

.

.

.

.
اِنقدر خودشو زد که نگو،پنجه کشید تو سر و صورتش دو نفر اومدن بگیرنش اونارم زد

بعدم گفت: من غلط بکنم دیگه به شما کصافطاااا چیز یاد بدم!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:15
+6
saqar
saqar
در CARLO
عشق واقعي.....”

پسرو دختر جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه كديگر را دوستداشتند.دختر جوان: يواش تر برو من مي ترسم!
پسر جوان: نه اين جوري خيلي بهتره!!
دختر جوان: خواهش ميكنم، من خيلي مي ترسم!
پسر جوان: خوب اما اول بايد بگي كه دوستم داري!!
دختر جوان: دوستت دارم،حالا ميشه يواش تر بروني!
پسر جوان: منو محكم بگير!
دختر جوان: خوب، حالا ميشه يواش تر بري!
پسر جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم ميكنه.روز بعد، واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد،يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. پسر جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اين كه دختر جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را برسر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:00
+6
saman
saman
در CARLO
ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ۵ ﺳﺎﻟﮕﯽ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ xXx:
ﻣﺎﻣﺎﻥ : ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ۱۶ ﺳﺎﻟﮕﯽ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ |:

ﻣﺎﻣﺎﻥ : ﺑﺮﻭ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ!
ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ۲۵ ﺳﺎﻟﮕﯽ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ((:

ﻣﺎﻣﺎﻥ : ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺖ ! ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ! ﮐﺠﺎ ﺩﯾﺪﯾﺶ؟

قربون همه مادرا که فقط کافیه تو چشات نگاه کنه بفهمه چته

به افتخارشون ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:50
+5
hosein
hosein
ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍﻫـَـﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺧﻮﺷﮕﻠﻦ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.ﺣﺎﻻ ﻧﺎﻡ ﻧﻤﻴﺒﺮﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﻻﻥ ﻻﻳﮏ ﻣﻴﮑﻨﻦ، ﮐﺎﻣﻨﺖ
ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻤﺸﻮﻥ.......
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:49
+4
saqar
saqar
بين من و خدا
اندر بصره رئيسي بود. به باغي از آن خود رفته بود. چشمش بر جمال زن برزگر افتاد . مرد باغبان را به شغلي بفرستاد و زن را گفت:درها ببندد.
گفتا: همه ي درها بستم الا يك در كه آن نمي توانم بست.
گفت:[آن]كدام در است؟
گفت: آن در ميان ما و ميان خداوند است.
مرد پشيمان شد و استغفار كرد.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:49
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ