ronak
بانو ...
مرد نبوده ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم ...
امنیت تو نیست ...
آرامش من است ...
ronak
بدبختی بزرگی است که دیگری را
به رغم آنکه دیگر دوستمان نمی دارد،
همچنان دوست بداریم.
ronak
مزه مزه می کنی مرا
درست مثل کودکی که خوراکی را برای اولین بار می خورد
نگاه خریدارانه ات
و همان برق قشنگ چشمانت
که یعنی ...
من شده ام بانوی آغوش مردانه ات
ronak
تو که نــبـــــاشــی
میان سر به راهی
و رو به راهی
هـیـچــ کـدام را نیستم
آ و ا ر ه ا م
ronak
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !
چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !
چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی !
چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم !
چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم......