یافتن پست: #را

مهسا
مهسا
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....

که بر میگردم...

و بیخیال عزیزهای مصر ویعقوبهای چشم به راه،

چنان به خود میفشارمت !

که هفتادو هفت سال تمام ...

باران ببارد و گندم درو کنیم ....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:18
+4
mehdy
mehdy
در خیالم پشت سرت آب ریختم
نه برای اینکه برگردی،
تا پاک شود
هرچه رد پای توست از زندگی...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:18
+3
mehdy
mehdy
چوپان قصه مادروغ گو نبود
او تنها بود
او از فرط تنهای فریاد گرگ سر میداد
افسوس که کسی تنهایش را درک نکرد
دراین میان فقط گرگ فهمید چوپان تنهاست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:16
+3
مهسا
مهسا
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد … چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!
! خـورشـیـدکـه تـابـیـد … پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:15
+3
mehdy
mehdy
برای یک عاشق همین کافیه که عشقش خوشحال باشه . حتی با یکی دیگه!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:14
+2
mehdy
mehdy
هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت …
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:13
+4
mehdy
mehdy
نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی / نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:09
+4
mehdy
mehdy
هیچگاه تنهاییت را به حراج نگذار!
فصلش که برسد به قیمت میخرند . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:07
+4
mehdy
mehdy
روزی با خود میگفتم اگر او را با غریبه ای ببینم تمام شهر را به آتش میکشم...
اما امروز حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست . . . .!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:07
+4
mehdy
mehdy
جلوتر نیا! خاکستر میشوی ... اینجا دلی را سوزانده اند . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 21:06
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ