vahid lahiji
در آغاز آفرينش يکروز دروغ و حقيقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بيا شنا کنيم و حقيقت ساده دل قبول کرد؛ امام تا لباس هايش را در آورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزديد و رفت... از آن به بعد حقيقت بيچاره عريان ماند و مردم دروغ را با لباس حقيقت ديدند...!!!
mina_z
خدایا، شب، منتظر پایان روز ابری خاکستری ست تا مستانه ببارد، اما من، منـتـظر آغاز شب تا برایت عاشقانه بگریم
mitra
سرمستی روزانه ام را بگذار به حساب آب و هوا آب و هوای دلم دير زمانی بارانی است...
mohsen
نابینا و ماه نابینا به ماه گفت: دوستت دارم . ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی . ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم . ــ ماه گفت: چرا؟ ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.اینو حمید برام فرستاده اما خالی از لطف نیست باز نشرش کنم
mina
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که… شرط عشق چه بود؟!(جوابشو واسم ارسال کن)
vahid lahiji
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد چه روزها که گرفتار روز هفتم شد چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید و جمعه روز تفرّج برای مردم شد ! یا منتقم آل محمد
vahid lahiji
تا کی به شـکل خاطره ای گم ببینمت درعطر سیب و مزه ی گندم ببینمت من آن همیشه چشم به راهم به من بگو یک جمعه در هزاره ی چندم ببینمت . . . ؟
زیبا بود مرسی
1390/10/12 - 12:02