یافتن پست: #رو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تَنـہــآیـــﮯ فقـط تَنبیـہــﮯ ـاَωــﭞ

بـَرآـیِ روزهآـی ﬤפּωـﭞ ﬤآشتـךּ اפ ...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:51
+5
saman
saman

این شعر را برای تو می گویم


در یک غروب تشنه ی تابستان


در نیمه های این ره شوم آغاز


در کهنه گور این غم بی پایان


این آخرین ترانه لالاییست


که در پای گاهواره خواب تو


باشد که بانگ وحشی این فریاد


پیچد در آسمان شباب تو


بگذار سایه من سرگردان


از سایه ی تو دور و جدا باشد


روزی بهم رسیم که گر باشد


کس بین ما، نه غیر خدا باشد


من تکیه داده ام به دری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


می سایم از امید براین در باز


انگشت های نازک و سردم را

(نجیب زاده)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:49
+4
امیر قلی زاده
امیر قلی زاده
اگه کسیو دوس داری
ولی اون تورو دوس نداره
اگه واقعا دوسش داشته باشی
باید بزاری با کسی که دوسش داره باشه
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:48
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بـــﮧ سلامتــﮯ اون روزﮮ ڪـﮧ پســر בار مـیـشم
با ڪلــﮯ ذوق میگـــم بگو "بـابـا"
.

















میگــﮧ "ماماטּ" :)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:47
+3
saman
saman
دلمان خوش است که مینویسم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:47
+4
saman
saman

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد



باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا



باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا



باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار



باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار



باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش



باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی



باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر



باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  



ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:45
+3
be to che???!!
be to che???!!

ميخورد بر بام خانه خانه ام كو؟ خانه ات كو؟ آن دل ديوانه ات كو؟ روزهاي كودكي كو؟ ... فصل خوب سادگي كو؟ يادت آيد روز باران گردش يك روز ديرين؟ پس چه شد ديگر٬ كجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگين در پس آن كوي بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ كودك خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز ياد باران رفته از ياد ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:45
+4
saman
saman

روزی را که بتوانم دوست بدارم انسان را


روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم


روزی که در آن قادر به دیدن باشم


....


روزی که تفاوت ها،


ابزار یادگیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی


روزی که بپذیرم


می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی


روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود


روزی که صداقتم ،رفتارم در خانه


برخوردم با دوست و کردارم در جامعه ملاک اندازه گیری باشد


آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود


روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را


روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را


آرزو می کنم روزی را که انسان باشم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:43
+3
saman
saman

بمان با من که بی تو، صدایی خسته در بادم

در این اندوه بی پایان، بمان تنها تو در یادم



شبیه برگ پاییزی، پر از احساس دلتنگی


دلت مانند یک دریا، زلال و صاف و بیرنگی


... ...


چه شبهایی که من بی تو، خزان عشق را دیدم


ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم



بلور اشک های من، همان آغاز تنهای ست


مرور خاطرات دل، عجب تکرار زیبایی ست.



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:39
+3
saman
saman

پرواز  عقاب تیز پر ، در آن اوج آسمان  بلند، چشم نواز زمینیان است .



او را می بینند و به جایش باد غرور به



غبغب می اندازند .


گهگاه هم تشویقش میکنند.


بزرگی را ندارند...


خیال می کردند او به

 همان کوچکیست که آن بالا می دیدند ... 



و حالا او را به اتهام بزرگی ، سنگش می زنند .


نمی دانند پرنده های کوچک را حتی گذری به آن اوج نخواهد بود ....

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:37
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ