یافتن پست: #رو

saman
saman


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:49]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:48
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
آخرین ویرایش توسط ramin-rtbm در [1392/05/22 - 20:50]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:45
+6
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

اگر دو تا بودی میذاشتمت روی چشمام

حالا که یک دونه ای جات همیشه تو قلبمه

@tiyam


دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:35
+5
saman
saman
تو كه دستت به نوشتن آشناست


دلت از جنس دل خسته ماست



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي



دل ما رو بنويس



بنویس هر چه كه ما رو به سر اومد


بد قصه ها گذشت و بدتر اومد



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم



بنويس از ما كه در حال فراريم


توي اين پاييز برگ فكر بهاريم



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل مارو بنویس



دست من خسته شد از بس كه نوشتم


پاي من آبله زد  بس كه دويدم



تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن


چرا اونجا كه تويي من نرسيدم



تو كه از شكنجه زار شب گذشتي


از غبار بي سوار شب گذشتي



تو که عشق و با نگاه تازه ديدي


باد ه بان به سينه دريا كشيدي



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس بنويس



بنويس از ما كه عشق و نشناختيم


حرف خالي زديم و قافيه باختيم



بگو از ما كه تو خونمون غريبيم


لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم



نمي شماريم


دل دريا نوشتي



همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس



دل ما رو بنويس
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:28
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

هیچ خوابی مثل خواب شب امتحان روی جزوه و کتاب نمیچسبه

لامصب انگار توی بغل مامانت خوابی !

@soha_musavi


دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:26
+5
saman
saman

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب


کن شتابی آخر  ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟


نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری


بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من حدیث روزگار من


بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب


تا که از آن گل دور افتادم


خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم


بی مه رویش ، دمی نیاسودم


به سیل اشکم ، گواهی ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر


من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او


محنت و خواری از بس دیدم بی او


مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد


دگر از جانم چه خواهی ای شب?!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:22
+3
saman
saman

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم


هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم


شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید


تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم


هی جام پس از جام پس از جام بیاری


هی جام پس از جام پس از جام بگیرم


آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد


آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:21
+3
saman
saman

دلا بــسوز کــــه سـوز تو   کـــارهــا   بکــــند


نـــیاز  نیــــم  شبـــی دفع  صدبلا    بکـــــند


تــــــو با خدای خــــود اندازکارو دل خوش دار


کـــــه رحم  اگر نکند  مدعی  خــدا  بکـــــند


عتـــاب  یار   پریچهره   عــــاشقانه    بکــش


کــــه یکـــــ کرشمه تلافی صد جـفا  بکـــــند


طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیـک


چـــو  درد  در  تــــو  نبیند کـــه را  دوا بکــــند


ز مـلـــک تا   ملکـــوتش    حجـــاب    بردارند


هــــر آنکـــه خدمت جام جهان  نما  بکـــــند


زبخت خفته  ملولم   بود   کـــــه    بیـــداری


بـــوقت  فاتحه  صبح   یـــک   دعـــا   بکــــند


بسوخت حــــافظـــ  و بویی به  زلف  یار نبود


مگـــــر دلالت این دولتـــش صــــــبا بکــــــند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:14
+3
saman
saman

ابرم که می آیم ز دریا

روانم در به در صحرا به صحرا

نشان کشتزار تشنه ای کو

که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم

یک امشب میهمان این دیارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر اید

به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود

گل آبی به گندمزار من بود

اگر با دیگران تابیده امروز

همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز

گلی را می شکوفاند دل آویز

گل سردی گل دوری گل غم

گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم

نهال نازک یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:28
+2
saman
saman


بحر یست بحر  عشق که هیچش کناره نیست





آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست







هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود




در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست







ما را ز منع عقل مترسان و می بیار




کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست







از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد




جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست







او را به چشم پاک توان دید چون هلال




هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست







فرصت شمر طریقه رندی که این نشان




چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست







نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو




حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:48
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ