یافتن پست: #رو

saman
saman
دیدی که سخت نیست تنها بدون من!
دیدی صبح می شود شبها بدون من!
این نبض زندگی بی وقفه می زند!
فرقی نمی کند. . . .
با من. . . بدون من. . .!
دیروز گرچه سخت. . . .
امروز هم گذشت. . .
طوری نمی شود. . . .
فردا بدون من. . .!

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 18:00
+5
saman
saman
اگر قرار است بمانی
همیشه بمان
اگر قرار است بروی
همین امروز برو
اگر قرار است عوض شوی
بهتر شو
و اگر قرار است حرف بزنی
چیزی را بگو که باور داری


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:58
+5
saman
saman

دلم آرامـش می خـواهـد …


بـه انـدازه ی خوردن ِ یـک فنـجان چـای کـوتـاه بـاشد …!!


یـا


به اندازه ی قـدم زدن روی ِ سنـگفـرش ِ خیـس ِ پـیاده رو


طـولـانـی …………..!


فـرقی نـمی کنـد


فـقط آن لـحظـه را می خـواهـم


آن لـحظـه کـه تـمام سلـول های بدنم


آرام مـی گـیرنــــد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:56
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قهرمانی بسکتبالیستهای عزیزمون رو تبریک میگم ب همه ایرانیان
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:53
+5
saman
saman

زندگی کن،


به ضرب المثلها هیچ اعتمادی نیست!


ماهی را هروقت از آب بگیری،


می میرد!!!!


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:50
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:49
+4
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
saman
saman
اگر دلت گرفت سکوت کن !
این روز ها هیچکس معنای دلتنگی را نمی فهمد …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:39
+4
saman
saman

من و تو،
بـارهـا “زمان” را، در کافه‌ها و خیابان‌ها، فراموش کرده بودیم.
و حالا “زمان”
داشت از ما، انتقام می‌گرفت!


[گروس عبدالملکیان]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:31
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺭﻣﺰﯾﻪ ﻻﻣﺼـــﺐ . . .
ﺑﻌﻀﯿـــــﺎ ﻣﯿﮕﻦ "ﻋﺰﯾــــــﺰﻡ" ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﻓﺤــﺶ ﺩﺍﺩﻥ،
ﻭﻟﯽ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﻦ " ﺩﯾﻮﻭﻧـــــﻪ" ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﺩﻧﯿـــﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺁﺩﻡ ﺩﺍﺩﻥ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:25
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ