یافتن پست: #رو

حمید
حمید
در SMS
ازگندم پرسيدن عشقت كيه؟ ازخجالت زرد شد

از گل پرسيدن سرخ شد از يخ پرسيدن آب شد

ولى اگه ازمن بپرسن با افتخار ميگم اونىكه داره اين smsروميخونه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:04
+3
حمید
حمید
در SMS
من به چشمای خودم شک کردم / این همه میشه مگه زیبایی ؟

مثه تو وقتی توی خوابم نیست / نمیشه حتی بگم رویایی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:03
+2
حمید
حمید
در SMS
اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک، همراه با غبار دوستی است

توده ای سلام به سمت شما در حرکت است

و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:01
+3
حمید
حمید
در SMS
دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم
آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب/تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:58
+3
حمید
حمید
در SMS
متاسفانه توی قرن ۲۱ اسکل به کسی‌ گفته میشه که قلبی پاک و بی گناه و مهربون
داره . آدم فروش و نا رفیق نیست و از پشت خنجر نمیزنه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:57
+1
حمید
حمید
در SMS
هیچ لذتی بالاتر از این نیس که یه تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه و آدم بتونه ۲تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه .. خدایا این لذتارو از ما نگیر!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:55
+1
حمید
حمید
در SMS
سال ها برای برابری زنان و مردان تلاش کردیم
و بالاخره توانستیم حق مش کردن مو، سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را
به آقایان تقدیم کنیم!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:54
+1
حمید
حمید
در SMS
داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم
یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد
نگاش کرد و زد زیر خنده!!!
گفت: میدونی این چیه؟
اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت
حیف واقعا!!! خاک تو سرت !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:53
+1
پاراگلایدر
پاراگلایدر
پست های ارسالی شما رو دوست دارم {-35-}@hadith
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:43
+3
mina_z
mina_z
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی . اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…

مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن. مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی
میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا…
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:36
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ