یافتن پست: #رو

ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!! عاری از عاطفه ها... تهی از موج و سراب... دورتر از رفقا... خالی از هرچه فراق!! من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من دلم تنگ خودم گشته و بس...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 01:00
+3
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافی یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه میفهمن!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:59
+1
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
روزی شیخ و مریدان از بیابانی می گذشتندی در راه به عربی سوار بر شتر بر خوردندی. از وی همی پرسیدند: ایا این شتر است؟؟؟ مرد عرب کمی سرخ و کبود شد و در جا در گذشت. جمله همه مریدان واله و حیران گشتندی و از شیخ علت را جویا شدندی. شیخ فرمود: همانا جهت تلفظ " پ نه پ" بر خود فشار اورد و هلاک شد.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:58
+2
محمد
محمد
مضرات امتحانات: افزایش بار علمی به طور ناخواسته! کمبود شدید خواب و کاهش لالا از هفت ساعت به هفت دقیقه! رواج فرهنگ غلط پاچه خواری برای استادان! افزایش خشونت علیه حیوانات(خر زنی)! چپ و چول شدن چشم ها بر اثر روش های غلط تقلبی! سردرد حاصل از تمرکز
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:58 توسط Mobile
+1
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
از دخترک فال فروش پرسیدم چه میکنی؟ گفت به آنهایی که در دیروزشان مانده اند فردا را میفروشم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:56
+2
hamid tsh
hamid tsh
یارو پاش درد میکرده، میره دارو خونه میگه قرص پا درد دارین؟ دکتره میگه میخوای بخوریش؟ یارو میگه پ ن پ میخوام بندازم تو جورابم!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:55
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یکی یه روباه مرده می بینه به خودش میگه خوب شد مرده وگرنه گولم می زد !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:54
+2
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
لذت زندگی درجنگیدن تسلیم نشدن وپیروزیست نه خودرا به طوفان حوادث سپردن.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:53
+2
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مهربانی را زمانی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات چوبی خود شیرین کند.
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:48
+6
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
پسر گرسنه اش می شود شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند " چقدر تشنه بودم " پدر می سوزد از شـــرمـــنـــدگـــی اما میفهمد پسر کوچولو اش بزرگ شده است
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:42
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ