♥ نگار ♥
به شوهرم گفتم فردا مامانت برا ناهار میاد پیشمون برو برنج و گوشت و مرغ بگیر
.
.
.
.
.
.
کوکو سیب زمینی درست کنم
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم یبار که کوچیک بودم و رفته بودیم مسافرت مامان و بابام از ماشین پیاده شدن و بعد که سوار شدن گفتن محل مین گذاری شده بود(در خانواده ی ما کنایه از دستشویی بزرگه!)
یعنی زمینش قابل نشستن نبود میخواستیم از اونجا بریم یه جای دیگه ولی من
خون گریه می کردم که به منم نشون بدیییین!!!
♥ نگار ♥
فرهنگ بومی
من ایرانیم،پرز فرهنگ بومی.
سراسر محبت،پرازمهروخوبی
ز افتادگان ،دستگیری نمایم
ز کبر و دورویی ،ز پستی رهایم
ز رسم و رسوم و به دستور دینم
خبر دارم از روزی هم نشینم
ز همسایگان باید همراه باشم
ز غمهایشان هردم آگاه باشم
نباید کسی را برنجانم از خویش
گرفتم مرام امامان چو درویش
من ایرانیم،بومی سرزمینم
ببالم به این رسم و فرهنگ
که فرهنگ بومی بود افتخارم
به جز مهربانی پیامی ندارم
منم دخت خورشیدو این سرزمین
.....ست نامم خدائیست دینم
♥ نگار ♥
یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم!
واسه همین رفتم تو اتاق و درو رو خودم بستم…
بعد از یه ساعت صدام کردن که بیا شام بخور داره سرد میشه !
گفتم: من دیگه هیچی نمیخورم ، میخوام بمیــــــــرم
گفتن : شام ماکارونیه ، ته دیگ سیب زمینی هم داره که دوس داری
یعنی اونو بیشتر از ماکارونی دوست داشتی؟!
نامردا نقطه ضعفِ منو پیدا کرده بودن ..!