یافتن پست: #زندگی

saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 16:17
+4
xroyal54
xroyal54
در CARLO
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 15:06
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سفارش دادم چین یه دونه "آقا محمد جواد"برام بسازه،واسه زندگی تو این دوره زمونه خیلی لازم میشه
شمام خود دانید
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 14:57
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
سه تا دروغ هست که تو زندگی زیاد میشنوی :
.
.
.
.
۱ – عاشقتم

۲- تا آخر عمرباهات میمونم

۳-دیفرانسیل و انتگرال یه روزى به دردتون میخوره!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 14:46
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟
فرمودند : بر چهار اصل:
1. دانستم رزق مرا دیگری نمی‌خورد، پس آرام شدم؛
2. و دانستم که خدا مرا می‌بیند، پس حیا کردم؛
3. و دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی‌دهد، پس تلاش کردم؛
4. و دانستم که پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 14:38
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به بچه داداشم که به زور ۹ سالشه میگم داماده عمه میشی بیای دخترمو بگیری ؟
میگه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد !
فعلا من :|
بهش میگم خوب اگه شوهر کردم تو میای با دخترم عروسی کنی ؟
میگه اگه باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلا زن زندگی باشه شاید بگیرمش !
دوباره من :|
من همسن این بودم فکر میکردم مامان بابام با هم خواهر برادرن :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 14:35
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آنها که عشق را در زندگی خلق ، جانشین نان می کنند ، فریب کارانند که نام فریبشان را زهد گذاشته اند. «دکتر علی شریعتی»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 14:20
+4
roya
roya
در CARLO
حتما بخون خیلی جالبه
.
.
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم

شب را اینجا بمانم؟ »
...
......

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به

او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.
...
شب هنگام وقتی مرد می خواست

بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی

گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .

چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از

آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در

مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند

، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت

کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا

چیست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی

ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم

این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی

چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین

را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :*« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد

است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ

دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی.

ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..»

رئیس راهب های

صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در

بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید

این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند..

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت

در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت

آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در

دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در

نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان

خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز

کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او

دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه

چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده میگردم تا حقشو کف دستش بگذارم!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:04
+3
mina
mina
لج میکنم . . .
بد اخلاق میشم !
نه چیزی میبینم ،
نه چیزی میشنوم ،
نه چیزی میگم !
دست خودم که نیست
تو که نباشی ، زندگی باید به کامِ من تلخ بشه . .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 09:55
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
لطفا این را تا آخر بخوانید :

داستان عشق : روزی مردی نزد ملا نصرالدین آمد تا او را پندی اخروی دهد : ملا گفت آیا تا به حال عاشق کسی شده ای ؟؟؟ مرد گفت ای مولا من نزد تو آمده ام تا من را درسی اخروی دهی بعد تو با من سخن از مسائل دنیوی میکنی ؟؟؟ یک پند و درسی بده تا توشه آخرتم باشد : مولا گفت برو هر وقت عاشق شدی برگرد تا تو را درسی دهم : مرد رفت و پس از مدتها به نزد مولا بازگشت و مجدد درخواست کرد که مولا او را پند و اندرزی برای آخرت دهد : مولا همان پرسید که اول پرسیده بود : آیا عاشق شده ای ؟؟؟ مرد اینبار گفت آری اکنون عاشق زنی شده ام که بدون او توان به زندگی ندارم حالا درس را بده : مولا خندید و گفت درس را آموختی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:43
+9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ