ronak
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
sasan pool
تنها ماندم
با چشمانی آزرده از هجوم تلخ تند باد ها
با چهره ای تکیده از سرمای زندگی
بی عشق ؛
و حتی امید .
تنها ماندم
بی چراغ ، در جاده ی تاریک زندگی ,
بی ماه هم ؛
آسمان دلش نسوخت برای پاهای برهنه
برای جاده ی پر سنگ
برای من ؛
تو
برای عشق دیرینه ی مان
رضا
نمی توانم بگویم که
در دلم چقدر درد زندگی می کند
و نمی توانم بگویم
حرف هایی هست که
جهانم را بر هم ریخته
جهانی درون من
جهانی درون اشیاء سازی اطراف من
و در این فرصت کوتاه ...
نمی دانم تا کدامین طلوع خواهم بود
و در کدامین غروب خواهم رفت
?
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ! آسمان را دریاب ، زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست ، آنقدر سیر بخند که غم از رو برود.