یافتن پست: #زندگی

مهسا
مهسا
فکر تو را حتی در میان خنده هایم نمیتوانم پنهان کنم هر چقدر که میخندم باز غم تو خودنمایی میکند .. ...... خلاصه شده ام در قابی خلاصه تر از زندگی !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 19:42
+3
رضا
رضا
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد كند...................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 19:32
+2
مهسا
مهسا
غریبی من از زندگی در غربت نیست از تنهایی نیست از بی کسی هم نیست... غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم ، و به دورترین هایم نزدیک...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 19:13
+4
Pedram
Pedram
زندگی رقص واژگان است یکی به جرم تفاوت تنهاست یکی به جرم تنهایی متفاوت !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 19:07
+2
رضا
رضا
بازیگری گذشت سحرگه ز کوچه ای “فریاد شوق از سر هر کوی و بام خاست” در زیر پای او.........................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 19:05
مهسا
مهسا
زندگی متأهلی یعنی به همسرت مسیج بدی: ای عشق، خداوند نگه‌دار تو باشد اونوقت جواب بگیری: یه بسته قارچ، آب‌لیمو، مرغ، نون، بوس !{-29-}{-20-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 18:18
+3
عسل ایرانی
عسل ایرانی
هواپیما تو قلب آسمون موتورش آتیش گرفته، خلبان گفته داریم سقوط میکنیم.میکه یعنی سقوط کنیم زندگیمون تموم میشه؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ می یفتیم تو یه جزیره و سریال لاست رو میسازیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 16:41
+6
مهسا
مهسا
استاد : وقتی بزرگ شدی چه میکنی؟ شاگرد : ازدواج! استاد : نخیر منظورم اینه که چی میشی؟ شاگرد : داماد! استاد : اوه! منظورم این است وقتی بزرگ شوی چی بدست می آوری؟ شاگرد : زن!! استاد : ابله!!! وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چی میگیری؟ شاگرد : عروسی میگیرم! استاد : پسرجان پدر و مادرت در آینده از تو چه میخواهند؟ شاگرد : یک زندگی متاهلی موفق
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 16:06
+4
ronak
ronak
سرهنگ: اسمت چیه؟ سرباز: ممد سرهنگ: این چیه دستت؟ سرباز: تفنگ سرهنگ: تفنگ؟ این مملکتته, آبروته, زندگیته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و .... سرهنگ رو به سرباز دوم : اسمت چیه؟ سرباز: غضنفر سرهنگ: این چیه دستت؟ ..... : این خواهر و مادر ممده .
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 14:58
+2
mina_z
mina_z
يارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!! يارو میگه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 13:41
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ