zahra
از فريب انسانها دلگير نشو،
اينان روى زمينى زندگى ميکنند که روزى يک بار خودش را دور ميزند...
ronak
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
hadith
تهرانیه داشت واسه ابادانیه خالی می بست می گه من یه سگ دارم وقتی میاد خونه در می زنه .... ابادانیه می گه : ولك مگه سگت كلید نداره ؟؟؟؟
zahra
چرا عکسش حرف نمیزنه؟! با اون صدای نازش..
ronak
مرسی كـه هستـی و هستی را رنگ میزنــی
هیچ چیـز از تـو نمیخـواهــم
فقط بـاش ، فقــط بخــــند
فقط راه بــــرو...
نـــــــه !
راه نــرو
میتــرسـم پلك بــزنم
دیگــر نبـاشـی!
sasan pool
دوستان من میرم قلبم خیلی درد میکنه اگه زنده بودم شب میام فعلا خدا نگهدارتون.
sasan pool
تنها ماندم
با چشمانی آزرده از هجوم تلخ تند باد ها
با چهره ای تکیده از سرمای زندگی
بی عشق ؛
و حتی امید .
تنها ماندم
بی چراغ ، در جاده ی تاریک زندگی ,
بی ماه هم ؛
آسمان دلش نسوخت برای پاهای برهنه
برای جاده ی پر سنگ
برای من ؛
تو
برای عشق دیرینه ی مان