در خواب ناز بودم شبى... ديدم كسى در ميزند... در را گشودم رويه او... ديدم غم است در ميزند...اى دوستان بى وفا... از غم بياموزيد وفا... غم باهمه بيگانگى... هرشب به من سر ميزند
هرازگاهی زنگی بزن سراغی بگیر پیامی بده احوالی بپرس خیلی نگذشته است از روزهایی که نفست بودم! گله ای نیست؛ خودم آرزو کردم که به هر چه دوست داری برسی! "تو" هم به "او" رسیدی ..
خــــدایا می دانـــم.. غــم که می دهی یعنـــی.. " دلم برایت تـــنگ شده ، صدایم بـــزن " نازنیـــن خدای من.. با دلی پُــــر از غــم صدایت می زنم و همیــــن که می دانم صدایم را می شـــنوی برایم کافیـــست...
همچو مردابی که رنگین است از سرخی خون وقت غروب میتراود لحظه های تلخ و مرده در دلم می نشیند بار غصه از نگاه غافلم من که چون تک شاخه ی یک تک درختم درمیان کوچه های تنگ غربت تیره بختم من که در دروازه های خستگی تنها نشستم از تمام روز های عمر رفته گیج و خسته ام میزنم سدی به بغض در گلویم نشکند تا نشنود دشمن صدای گریه ام را