ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"،
بهش گفتم : "بخاطر هیچکس"
پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم داد می زد "به خاطر دل تو"،
با یه بغض غمگین بهش گفتم "بخاطر هیچّی"
ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟
در حالی که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت :
بخاطر کسی که بخاطر هیچ زنده است
زمین سوخته را رهگذار خود کردی
چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی
توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر
که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی
به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان
زبان گنگ مرا وامدار خود کردی
غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز
گوزن دشت مغان را شکار خود کردی
توامدی که بمانی وخوب هم ماندی
همین قدر که دلی بی قرارخود کردی
مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت
به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی
سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق
ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی