یافتن پست: #زن

*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:49
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
این روزها یکرنگ که باشی چشمشان را میزنی . . . خسته می شوند از رنگ تکراریت این روزها دوره ی رنگین کمان هاست . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:32
+7
*elnaz* *
*elnaz* *
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:10
+6
saman
saman

قدرت کردگار می بینم



حالت روزگار می بینم





حکم امسال صورت دگر است




نه چو پیرار و پار می بینم







از نجوم این سخن نمی گویم




بلکه از کردگار می بینم







غین در دال چون گذشت از سال




بوالعجب کار و بار می بینم







در خراسان و مصر و شام و عراق




فتنه و کارزار می بینم







گرد آئینه ضمیر جهان




گرد و زنگ و غبار می بینم







همه را حال می شود دیگر




گر یکی در هزار می بینم







ظلمت ظلم ظالمان دیار




غصهٔ درد یار می بینم







قصهٔ بس غریب می شنوم




بی حد و بی شمار می بینم







جنگ و آشوب و فتنه و بیداد




از یمین و یسار می بینم







غارت و قتل و لشکر بسیار




در میان و کنار می بینم







بنده را خواجه وش همی یابم




خواجه را بنده وار می بینم







بس فرومایگان بی حاصل




عامل و خواندگار می بینم







هرکه او پار یار بود امسال




خاطرش زیر بار می بینم







مذهب ودین ضعیف می یابم




مبتدع افتخار می بینم







سکهٔ نو زنند بر رخ زر




در همش کم عیار می بینم







دوستان عزیز هر قومی




گشته غمخوار و خوار می بینم







هر یک از حاکمان هفت اقلیم




دیگری را دچار می بینم







نصب و عزل تبکچی و عمال




هر یکی را دوبار می بینم







ماه را رو سیاه می یابم




مهر را دل فَگار می بینم







ترک و تاجیک را به همدیگر




خصمی و گیر و دار می بینم







تاجر از دست دزد بی همراه




مانده در رهگذار می بینم







مکر و تزویر و حیله در هر جا




از صغار و کبار می بینم







حال هندو خراب می یابم




جور ترک و تتار می بینم







بقعه خیر سخت گشته خراب




جای جمع شرار می بینم







بعض اشجار بوستان جهان




بی بهار و ثمار می بینم







اندکی امن اگر بود آن روز




در حد کوهسار می بینم







همدمی و قناعت و کُنجی




حالیا اختیار می بینم







گرچه می بینم این همه غمها




شادئی غمگسار می بینم







غم مخور زانکه من در این تشویش




خرمی وصل یار می بینم







بعد امسال و چند سال دگر




عالمی چون نگار می بینم







چون زمستان پنجمین بگذشت




ششمش خوش بهار می بینم







نایب مهدی آشکار شود




بلکه من آشکار می بینم







پادشاهی تمام دانائی




سروری با وقار می بینم







هر کجا رو نهد بفضل اله




دشمنش خاکسار می بینم







بندگان جناب حضرت او




سر به سر تاجدار می بینم







تا چهل سال ای برادر من




دور آن شهریار می بینم







دور او چون شود تمام به کار




پسرش یادگار می بینم







پادشاه و امام هفت اقلیم




شاه عالی تبار می بینم







بعد از او خود امام خواهد بود




که جهان را مدار می بینم







میم و حا ، میم و دال می خوانم




نام آن نامدار می بینم







صورت و سیرتش چو پیغمبر




علم و حلمش شعار می بینم







دین و دنیا از او شود معمور




خلق از او بختیار می بینم







ید و بیضا که باد پاینده




باز با ذوالفقار می بینم







مهدی وقت و عیسی دوران




هر دو را شهسوار می بینم







گلشن شرع را همی بویم




گل دین را به بار می بینم







این جهان را چو مصر مینگرم




عدل او را حصار می بینم







هفت باشد وزیر سلطانم




همه را کامکار می بینم







عاصیان از امام معصومم




خجل و شرمسار می بینم







بر کف دست ساقی وحدت




بادهٔ خوش گوار می بینم







غازی دوست دار دشمن کش




همدم و یار و غار می بینم







تیغ آهن دلان زنگ زده




کُند و بی اعتبار می بینم







زینت شرع و رونق اسلام




هر یکی را دو بار می بینم







گرک با میش شیر با آهو




در چرا برقرار می بینم







گنج کسری و نقد اسکندر




همه بر روی کار می بینم







ترک عیار مست می نگرم




خصم او در خمار می بینم







نعمت الله نشسته در کنجی




از همه بر کنار می بینم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:09
+3
saman
saman

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون



دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون



چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد



چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون



زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد



که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون



نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را



چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون



شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را



کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون



چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا



چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون



چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم



که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:07
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:02
+3
saman
saman


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب





گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب







گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار




خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب







خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم




گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب







ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست




خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب







می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت




همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب







بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت




گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب







گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو




در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب







گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند





دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:53
+2
saman
saman


دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد





که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد







سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس




که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد







ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم




تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد







به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله




به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد







شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن




مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد







من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم




که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد







سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم





طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد







سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ





که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:51
+2
saman
saman


روز وصل دوستداران یاد باد




یاد باد آن روزگاران یاد باد






کامم از تلخی غم چون زهر گشت




بانگ نوش شادخواران یاد باد






گر چه یاران فارغند از یاد من




از من ایشان را هزاران یاد باد




مبتلا گشتم در این بند و بلا



کوشش آن حق گزاران یاد باد






گر چه صد رود است در چشمم مدام




زنده رود باغ کاران یاد باد






راز حافظ بعد از این ناگفته ماند




ای دریغا رازداران یاد باد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:47
+2
saman
saman

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست 



من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که دريا جد تو



در يک تباني ماهي بيچاره را در تور ماهي گير گم کرده



نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که گل در عقد زنبور است ولي از يک طرف 


سوداي بلبل يک طرف خال لب پروانه را هم دوست ميدارد


نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که اينجا جمعه بازار


است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند


در اينجا قدر نشناسند مردم


در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند


زمـيــن ســرد اســت و بــي احـسـاس ،


طـــراوت دور،


چــرا بـــيـــهــوده مــي آيـــي ؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:13
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ