یافتن پست: #زن

sara
sara
یارو اومده خونمون دزدی هیچی پیدانکرده منو از خواب بیدار کرده میگه: دارم میرم ولی این زندگی نیست شما دارین …!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 12:08
+4
saman
saman
در CARLO

يه بار با يه بنده خدايي دعوام شد در حد بزن بزن!!!


بعد يهو ديدم وسط دعوا نشست شروع کرد خنديدن گفتم واسه چي ميخندي؟؟


گفت چرا وقتي مشت ميزني مثل اين فيلم هنديا صداشم در مياري

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 11:58
+2
saman
saman
در CARLO
ما عادت کرديـم وقتي فيلم بــه تيتراژ رسـيد :

اگـه توي خونــه باشيم دستگاه رو خامـوش کنيـم ،

اگـه توي سينما باشـيم سالـن رو ترک کنيـم !

ما تـوي زندگيمون هـيچ وقت کساني که زحمت

هاي اصلي رو براي ما مي کشن نمـيبـينيم،

ما فقط دوست داريم کساني رو ببـينيم کــه برامون نقــش بازي ميکنن

بزن کف قشنگه رو به افتخار من واسه زحمت هام :دی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 11:39
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
سه محمود بر خاک ما تاختندء
به تخریب این ملک پرداختندء
یکی بود از غزنه ترکی عجیبء
که داد او خدای سخن را فریبء
دگر بود محود افغان تبارء
که سرها برید و بکردش منارء
بود سومی فردی از گرمسارء
که از حرف و کارش شدیم شرمسارء
کنون گر بخواهد خدای کهنء
سپردیم این ملک را بر حسنء
امید است با اذن پروردگارء
که این ملک ویران شود سبزه زارء
خدایا چنان کن سرانجام کارء
توخشنود باشی و ما رستگا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 11:32
+4
saman
saman
در CARLO
بــچــه کــه بــودم بـابـام منــو بـرد بــهداری واکــسـن بـزنـم تــا چشــمم خــورد بـه آمـــپول خــون گــریـه

میــکردم, التمــاس میــکردم... 


چنــد نفـر هـم گـرفتــه بودنــم، منــم زجــه میـــزدم!!

الکــل رو کــه زد بــه بـازوم گفتــم تمــومـه کــارم بـه عنـــوان آخـــــریـن حــــرفـم گفتـــم:


«یـــــــا حـسیــــــــــــــــــن شهیــــــد!!»


آقــا همــه ی پـرسنــل بهــداری از خنـــده مـوزاییــک بــود میجوئیــدن هـــآآ!!!


یـه همچیـــن آدم کولـــی ای بـــــودم مـــن! بعــــله! :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:50
+3
saman
saman
در CARLO

حدودا 9 ساله بودم؛ تفريحم اين بود که وقتي جوراب پوشيدم، پامو روي فرش بکشم و به يه


نفر ديگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!


يه بار توي يه کتاب خوندم که اين کار رو با دمپايي ابري اگه انجام بدي،


جرقه ي قوي تري مي زنه. اين مطلب توي ذهنم مونده بود......


رفته بوديم خونه مادربزرگم عيد ديدني، ديدم کنار سالن يه دمپايي ابري هست.


يه مرتبه افکار شيطاني به سراغم اومد...


رفتم پوشيدم و عين مونگو? حدود نيم ساعت پامو رو زمين مي کشيدم!


بعد رفتم جلوي همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!


آنچنان جرقه اي زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنيدن!!


موهاي جفتمون عين برق گرفته ها سيخ شده بود و


همه مات و مبهوت نگاه مي کردن و نمي فهميدن چه اتفاقي افتاده!


از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگين وارد شده، چيزي يادم نمياد!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:04
+3
saman
saman
در CARLO

به مجرد خونه اجاره نمیدن


 


به مجرد مسکن مهر نمیفروشن



به مجرد وام ازدواج نمیدن


 


یه دفه به مجرد زن هم ندید هم خیال خودتونو راحت کنید هم خیال ما !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 09:42
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:38
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:37
+5
be to che???!!
be to che???!!

شب در آسايشگاه

يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟

فرمانده: بله بسيار زياد!

خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم

فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!
فرمانده ميره تو آسايشگاه:

وا...عجب بي شعوري هستي ها، در بزن بعد بيا تو

راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو

فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!

همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟

واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.

آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده

فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.

سرباز: آخه گناه داره، طفلكي


مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:34
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ