یافتن پست: #زن

jamal
jamal
چند تا از بچه های مکانیک دانشگاه آزاد تهران شرق یه سایت درست کردن که کتاب و مقاله و فیلم و برنامه آموزشی توشه . یه سر بهش بزنین .به بقیه دوستان هم معرفی کنین.مرسی [لینک]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 13:06
فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:14]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 11:24
+5
payam65
payam65
بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني

چون آينه سرگردان در قاب پريشاني

زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست

محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني

تبعيدي تقديـرم بيزارم از ايــن دنيا

بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني

باران غم است و من اشك است و من و دامن

دستان تو چتر من در اين شب باراني

امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت

آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني

يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است

تقديم به چشمانت در مصرع پاياني
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:48
+2
babak
babak
زندگي كوهتاتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نميماند و انچه از دست برود با گريه جبران نميشود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:15
+1
payam65
payam65
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 01:40
danial
danial
برای خوشحال كردن یك زن...

یك مرد فقط نیاز دارد كه این موارد باشد :

یك دوست

یك همدم

یك عاشق

یك برادر

یك پدر

یك استاد

یك سرآشپز

یك الكتریسین

یك نجار

یك لوله كش

یك مكانیك

یك متخصص چیدمان داخلی منزل

یك متخصص مد

یك روانشناس

یك دافع آفات

یك روانپزشك

یك شفا دهنده

یك شنونده خوب

یك سازمان دهنده

یك پدر خوب

خیلی تمیز

دلسوز

ورزشكار

گرم

مواظب

شجاع

باهوش

بانمك

خلاق

مهربان

قوی

فهمیده

بردبار

محتاط

بلند همت

با استعداد

پر جرأت

مصمم

صادق

قابل اعتماد

پر حرارت

بدون فراموش كردن :

تعریف كردن مرتب از او

عشق ورزیدن به خرید

درستكار بودن

بسیار پولدار بودن

تنش ایجاد نكردن برای او

نگاه نكردن به بقیه دختران



و در همان حال، شما باید :

توجه زیادی به او بكنید، و انتظار كمتری برای خود داشته باشید

زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش

اجازه رفتن به مكانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او كجا می رود.



بسیار مهم است :

هیچگاه فراموش نكنید :

* سالروز تولد

* سالروز ازدواج

* قرارهایی كه او می گذارد



چگونه یك مرد را خوشحال كنیم :

تنهاش بذار
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 00:18
+10
-2
payam65
payam65
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهونمیشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوایبجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواشیواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لبچشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشت و دیگه زیبانمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولیدریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 23:20
payam65
payam65
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته م
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 22:26
payam65
payam65
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 22:16
+1
مهراوه
مهراوه
هربار

که تصمیم به پرهیز گرفته ام

دستی

مرا به لبهایِ شیرینِ تو

زنجیر کرده است؛

من می ترسم

از سرطانی که در بوسیدن توست .
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 21:13
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ