سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود
قشنگ بود
1392/04/25 - 14:37 ( لايک توسط 1 کاربر )خيلي قشنگ بود نايس
1392/04/25 - 14:38 ( لايک توسط 1 کاربر )مرسی عزیزانم
1392/04/25 - 14:39 ( لايک توسط 1 کاربر )خیلی خوبه شعرت وزن قشنگی داره
1392/04/25 - 15:12 ( لايک توسط 1 کاربر )از نظر محتوا هم خوبه اما میتونی از استعاره هم استفاده کنی
استعاره خیلی شعر رو زیبا میکنه
شما صحیح میفرمایید اما حرفای دلمو شعر میکنم
1392/05/3 - 09:35