علـــــــــــــــــی
آدم به شش دلیل شانس آورده! چون حوا نمی تونسته بهش بگه:
1.من ادمت کردم
2.برو از شوهر مردم یاد بگیر
3.دیشب کجا بودی
4.پولاتو دادی مامانت
5.مامانم اینا
6.چرا به اون زنیکه نگاه کردی؟
علـــــــــــــــــی
پیش آ پــــیش
هفتـــــ سیــن ِ امســال را چیــده ام :
1. سالــی که بــی تـــو گذشتــــ
2. سنگدلی هایتــــ
3. سردرگمـــی هایم
4. سقلمــه هایی که به مغزم زدم تا نبـــودنتــــ را بپذیرد
5. سوسوی ِ چراغ ِ شبهــــای ِ بی تو
6. سالـــی که قرار است بی تـــو بگذرانم
7....
سه نقطه یعنی...
اَه...
جای سگـــرمه هایتـــــ خالی مانده . . .
sahar
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
reza
سردم شده است و از درون می سوزم...
حالا شده کار هر شب و هر روزم...
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری...
من دکمه این قافیه را می دوزم...
reza
چشم هایم را به بیمارستان می برم.
نمی دانم چه مرگشان شده!
هر شب در خواب
جایشان را خیس می کنند...!