گفت:مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشت را
ب[!]؟ مجنون لبخندی زد و گفت عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم تو که
عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال....
به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا.....
دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد.....
پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نیست....
گرشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام.....
پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم نکردم خودت گم شدی......
من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....
در این عرصه مردی جسورم هنوز
بیا ساقی هزاران غصه دارمهزاران صحبت دیرینه دانمبده باده که خود را بی خیالمشکستن هیبتم بی تکیه گاهمگرفتار این جهان بی امانمصدامو کشته ان ِ من بی زبانمبهارمُِِِ کرده ان دی را به ناممفراوان کرده ان سم را به کاممبده ساقی نده یک دم امانمنذار از قسمت و بختم بنالم
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
در میان توفان بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
تا نــام من رقم زده شد
یکباره مهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی
در سراب ناکامیها
ای بلای نافرجامیها
نبرده لب بر جامی
میکشم به دوش از حسرت
بار مستی و بد نامیها
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از که کنم
شکایت از چه کنم
که خود به دست خود آتش
بر دل خون شده ی نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم
ای ناخدای عالم