خشاخش برگهای زرد صدای پاییز بود و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد با سوتهای بی وقت عشق و تدارکی ازلی در کار بود
تا حادثه ی عشق در برخوردی ساده میان بادهای گیج پاییزی چشمان ما را تر کند
خشاخش برگهای زرد صدای پاییز بود و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد با سوتهای بی وقت عشق و تدارکی ازلی در کار بود
تا حادثه ی عشق در برخوردی ساده میان بادهای گیج پاییزی چشمان ما را تر کند
(( گفت وگوی غنچه و گل )) غنچه با دل گرفته گفت : زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است ، باصدای سبز راز گفتن است گفت وگوی غنچه وگل از درون باغچه بازهم به گوش می رسد راستی تو چه فکر می کنی ؟؟؟ کدام یک درست گفته اند ؟؟ من فکر می کنم گل به راز زندگی درست اشاره کرده است هرچه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است
دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!
این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !
تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود
شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید.
نباید گامهای خود را با صدای طبل و شیپور دیگران هماهنگ کنید.
گوش به نوای درون خود بسپارید.
نواهایی که از درونتان بر میخیزد را هدایت کنید