یافتن پست: #عزیز

سحر
سحر
بدون شرح
10 دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 00:36
+6
ronak
ronak
عزیزم اونی که گذاشتی روی سرت کلاه نیست !! غذاته که باید بخوریش :))))) جیـــــگر منــــی کپلی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 00:24
+5
payam
payam
یک همیشه یکه شاید در تمام عمر بیشتر از یک نباشه اما بعضی وقتها میتونه خیلی باشه مثل یک عمر اشنایی یک خاطره یک عزیز مهربونی مثل تو
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 22:49
+3
ronak
ronak
در Romantic
پروردگارا ، آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:26
+4
sasan pool
sasan pool
@fokolmokol سلام عزیزم خوبی؟هم دنبالت کردم هم الان عضو گروهت میشم.ممنون که به من پیغام دادی.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 18:06
+1
فکل مکل
فکل مکل
hi
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 17:46
+3
sasan pool
sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:32
+1
پاراگلایدر
پاراگلایدر
از لباس عاشقی هایمان, هرزه گی هایت را درز می گیرم, کوچک می شوی برایم, بی چشمداشت هدیه می کنم, تو را به هم قواره های دیگر ...
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 11:13
+7
gha3m
gha3m
شـــــــــــــــــب خوش خوب بخابین :):):>
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:15
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
پسر: منتظرت میمونم عشقم
... ... دختر: خیلی دوستت دارم
پسر: عاشقتم عزیزم
...
*
بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد
به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد
پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت
پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟
*
چرا به من کسی چیزی نگفته بود
و بی امان گریه میکرد
پرستار: شوخی کردم بابا !
رفته توالت الان میآد!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/9 - 20:52
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ