ای یادت فکر من ، عشقت در قلب من ، کلامت در ذهن من و عطر و بوی تو در میان خاطرات من .
ای یادت فکر من ، عشقت در قلب من ، کلامت در ذهن من و عطر و بوی تو در میان خاطرات من .
خواب بودم ، سخن عشقت مرا بیدار کرد
مست بودم ، نفس مهر تو هوشیارم کرد
تقدیر تو در وسعت هر آینه پیداست
تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست
سفیدی برف را برای روحت
سرخی انار رابرای قلبت
شیرینی هندوانه رابرای عشقت
وبلندی یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم!
به خدا کز غم عشقت ، نگریزم نگریزم
و گر از من طلبی جان ، نستیزم نستیزم
هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به کجایی ؟
تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک ِ جدایی
چه شود گر ز ِ رُخت پرده گشایی
قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت ، نه بنوشم نه بریزم
نازنینا ! نظری کن منم این خسته راهت
شرر افکنده به جانم صنما ! برق نگاهت
سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه بخیزم
به جلال تو جلیلم ، ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه
چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یَم ، شود او کُنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا ، به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم
همگان وقت دعاها ، بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز ، نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیز
من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم
مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی
ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "
اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...
جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم
تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود
گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم
تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب
برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
(نجیب زاده)