رضا
عشق و برات کشیدم میون موج دریا / رو ماسه هاش نوشتم دوست دارم یه دنیا
رضا
در دفتر عشق زنده نگهداشتم یاد تورا / از خدا می طلبم زندگی شاد تورا
رضا
برای عشق تو باید چه کار می کردم چگونه باز دلت را شکار می کردم چگونه از تب گرم نگاه گیرایت به کنج سرد غرورم فرار می کردم اگر خدا نفس ات را به روح من می داد تمام سال هوا را بهار می کردم چه می شد آه همان شب یواشکی خود را درون پیرهنت استتار می کردم تپش تپش ضربان دلت به من می خورد کنار تو به خودم افتخار می کردم اگر که شعر مجال نفس کشید داشت تو را برای ابد ماندگار میکردم
رضا
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم، این شاخه هم که خر شده سر خم نمی کند.........................
fatemeh
زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود : تا چه بگوید این دل من . عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟ مرگ فرمود : در این خانه ویرانه من !!!!
fatemeh
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد!!!