یافتن پست: #عوض

hosein
hosein
ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻡ
ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ
ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ
ﺯﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﺸﺘﺮﮎ…
ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽﮐﻨﻢ!
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟
ﺧﻮﺑﯽ؟ ﺳﺮﻣﺎ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺩﻟﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺑﻢ
ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ
ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻡ
ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ ........
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 16:35
+8
mariyana ghasemi
mariyana ghasemi
ارزش ها عوض میشوند وقتی عوضی ها با ارزش میشوند
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:56
+14
-1
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 13:00
+6
saman
saman
در CARLO
حالا همه چیزعوض شده است

دخترک کبریت فروش بوتیک زده

سیندرلا کفش بیست سانتی به پا می کند

هایدی از ارایشگاه وقت می گیرد

کوزت دختر فراری شده

حنا در مزرعه ادای وینکس رادر می اورد

انشرلی موهایش را شرابی می کند

الیس دکلره می کند دلش می خواهد باربی شود

بانوتناردیه رفته بینی اش را عمل کند

اهای ژان والژان کجایی ؟

نان و پنیر دیروزمان را چیز برگر کردند!

این شعر مال دوست خوبم یاشار هستش
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:18
+6
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
باید خیانت كنی.........!! .......... تا دیوونه ات باشن...!!

باید دروغ بگی...............!!........تا همیشه تو فكرت باشن...!!

باید هی رنگ عوض كنی......!!..............تا دوسِت داشته باشن...!!!!


اگه ساده ای ...!!...اگه باوفایی...!!....


اگه یك رنگی...!!.........همیشه تنهایی....
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 16:16
+10
saman
saman
در CARLO
نميدونم از چي بنويسم….اصلا براي چي بنويسم..


فقط مي دونم وقتي مي نويسم خيلي حالم عوض ميشه..


احساس مي كنم يه سنگيني از رو دوشم برداشته ميشه..


چقدر شريعتي راست مي گفت:


احمق باش تا نفهمي و خوش باشي…


چقدر دوست دارم بنويسم و بنويسم و بنويسم…


اما نمي تونم....نميشه....چي بنويسم؟؟؟


چرا اين شده زندگيم؟؟


دارم غصه ي چي رو مي خورم؟؟؟


اي كاش مي دونستم....


اين روزا دلم بد جور مي خواد آدرس وبم و


عوض كنم....از بلاگفا برم..برم يه جايي كه


هيچ كس ندونه كجاست و اونجا فقط و فقط و فقط


واسه خودم بنويسم...تنهاي تنها....


ولي نمي تونم..بازم مثل هميشه نمي تونم..


اينبار منطق مي پذيره... دل مي گه نه...


يه جورايي ميشه آنچه كه دل نمي خواهد و منطق مي پذيرد..



اين وبلاگ واسه من شبيه يه كلبه است پر از خاطرات...


تلخ...شيرين...تلخ..شيرين...


هيچكدوم از مطالبشو بدون فكر ننوشتم...


ساعتها شايد روي هر كدوم از مطالبش فكر كردم...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:41
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ سوﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ وقتی ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻧﺸﻨیده بگیرم
ﻭ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻢ ، اینه :
ﺁﺏ ﮐﺘﺮﯼ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ؟ :|
لامصب ﻋﻮﺍﻗﺐ ﺑﻌﺪﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻩ !
ﻗﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﯼ . . .
... ﭼﺎﯼ ﺭﻭ ﺩﻡ ﮐﻨﯽ . . .
ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺑﺪﻩ . . .
ﯾﻪ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯼ . . .
ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻩ ، ﺍﺻﻦ ﻣسیر ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺩﻡ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻪ:D
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:58
+2
saman
saman
در CARLO
يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد يك واژه مي تواند در برگيرنده هدفي باشد يك راي مي تواند سرنوشت ملتي را عوض كند يك شمع مي تواند سياهي را به در كند يك گام مي تواند آغاز گر يك سفر دور و دراز باشد يك كلمه مي تواند آغاز گر يك دعا باشد يك نوازش مي تواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد يك قلب مي تواند بر حقيقت واقف باشد يك زندگي مي تواند تحولي ايجاد كند مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 17:16
+5
saman
saman
در CARLO
يك نصيحت : مواظب خودت باش....!
يك خواهش : اصلا عوض نشو....!
يك ارزو : فراموشم نكن....!
يك دروغ : دوستت ندارم....!
يك حقيقت : دلم برات تنگ شده....!
ويك رويا : تورو داشتن
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 16:54]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 16:53
+5
saman
saman
در CARLO
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:34
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ