بعضی اشخاص چنان بر خود مغرورند که اگر عاشق شوند به خود بیشتر عشق میورزند تا به معشوق : لار شفوگو
بعضی اشخاص چنان بر خود مغرورند که اگر عاشق شوند به خود بیشتر عشق میورزند تا به معشوق : لار شفوگو
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال....
به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا.....
دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد.....
پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نیست....
گرشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام.....
پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم نکردم خودت گم شدی......
من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....
در این عرصه مردی جسورم هنوز
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و
ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است.