دلم برای کودکیم تنگ شده
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود
دلم می خواست "ممول" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم
دلم برای کودکیم تنگ شده
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
سلام خوش آمدید
1392/05/5 - 21:25سلام خوش اومدید
1392/05/6 - 09:54ممنون بچه ها!

1392/05/6 - 15:08عزيزم خوش اومدي اميدوارملحظات خوبي داشته باشي اينجا ودوستاي خوبي واسه هم باشيم
1392/05/6 - 20:28مرسی! حتما همینطوره!
1392/05/7 - 02:12 ( لايک توسط 1 کاربر )