به قدمت تاریخ
با اسراری دیریاب
لگدکوب سواران روم و ترک و عرب و مغول
اما نه مغلوب
که چیرۀ اعصار ماییم
جویبارهای خُرد
در دل اقیانوس فنا شدند
در خاکی که
تمامی تاریخ را ایستادگی کرده ست
حتی مردن ما هم باید ایستاده باشد
نام ما مرگ را جواب کرده است.
گناه نکرده تعزیر می شوم
حال آنکه تو
با هزار شیشۀ شراب در چشمانت
آزادانه در شهر قدم می زنی!
سکوت...
ماه...
و مردمک سیاه چشمان شب
در خیالم قدم می زنی
و کتانی هایت بوی آسمان می گیرند.
اگرچه در ظاهر جز دو حرف کوچک نیست
هزار حرف و صداست
هزار آه نگفته
هزار راز نهفته
هزار راه نرفته
به ژرفناکی تاریخ
به وسع قدمت اجداد
خروش و ولوله برپاست
چه فکرهای نکرده
چه خواب های ندیده
چه رنگ های پریده
امیدهای بریده
درون واژۀ این دل
همین صراحی کوچک
چو آب در دل شیشه
عیان و ناپیداست.