یافتن پست: #لک

xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 21:09
+5
saeed
saeed

در مملکتی که...


در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد

هیچ حرفی را باور نکنید
دکتر علی شریعتی


دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 19:53
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
معتاده به دختره متلک میگه :

چشاش بیشت !

لباش بیشت !

تیپش بیشت !

دختره برمیگرده میگه : گم شو آشغال !

معتاده میگه : انژباط شفر. . .
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 18:51
+1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

قانون نیوتن :
شلوار در اصفهان از بین نمی رود
بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود :
شلوار > شلوارک>شورت> دم کنی >دستگیره > دستمال>گرد گیری >..نخ دندون

دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 14:09
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
برفت آن زمان نزد فخر زمن

زنوباوگان قاسم بن الحسن

بگفتا مرا اذن پیکار ده

مرا فرصتی بهر این کار ده

بگفتش عمو جان در این کارزار

تویی از برادر مرا یادگار

بسی بوده در دل تو را آرزو

که در حجله داماد ببیند عمو

عمو را بگفت قاسم نامدار

که بعد تو باشم دگر داغدار

سر زلف قاسم سپس شانه زد

جهان آفرین شاد و شکرانه کرد

به میدان فرستاد داماد را

که تا برکند ظلم و بیداد را

به جنت گرفت حجله بخت از او

به پیکار رسوا شد از او عدو

بسی اشک عابد زغم چون بریخت

زهجران قاسم فلک خون گریست
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 11:57
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:34
+1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دشت‌هایی چه فراخ! کوه‌هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها غفلت پاکی بود که صدایم می‌زد

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می‌زد؟

سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه‌زاری سر راه.

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ و فراموشی خاک.

لب آبی گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت ظهر تابستان است. سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی لک، گوشه‌ی روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 00:05
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من خراب نگه نرگس شهلای توام
بی خود از باده‌ی جام و می مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من
که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل معنی همه از حالت من حیرانند
بس که حیرت‌زده‌ی صورت زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
دیدگاه  •   •   •  1392/06/20 - 22:17
+1
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/20 - 12:36
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
قدیما مردم الکی حلقه دست میکردن

که بقیه فکر کنن متاهل هستن

و کسی مزاحمشون نشه ....

امروز بعضی از اونایی که ازدواج کردن

قایم میکنن که موارد جدید رو از دست ندن  {-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/06/20 - 11:23
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ