یافتن پست: #میخ

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
چند وقت پیش یه شب ، داشتم میخوابیدم که یهو یه پشه اومد صاف نشست
نوک دماغم !
یه نیگا بهش انداختمو گفتم : سلام
گفت : علیک ..
گفتم : چیه؟
گفت: میخوام نیشت بزنم
گفتم : بیخیال ... این دفه رو کوتا بیا
گفت: تو بمیری راه نداره . گشنمه .
گفتم : الان میتونم با مشتم لهت کنم .
گفت : خودتم میدونی که تا بیای بزنی جا خالی دادمو مشتت میخوره وسط دماغت !
...
به نظر حرفش منطقی میومد !
گفتم : خیلی پستی
..ی دفه آهی بلند از ته دلش کشید و ساکت شد ...
گفتم چی شد؟؟
گفت : حاضری ؟
گفتم: تا جوابمو ندی نمیذارم بزنی ...
وقتی اصرارمو دید . دستمو گرفت و گفت : دنبالم بیا
گفتم کجا؟؟؟
گفت: مگه نمیخای جواب سوالتو بدونی ؟پس هیچ نگوو و دنبالم بیا
...ازجام بلند شدم و باهمدیگه راه افتادیم و رفتیم رفتیم و بازهم رفتیم...
گفت: هنوزم اصرار داری بدونی یا همینجا کارو تموم کنم ؟؟
گفتم : اینهمه راه اومدم تا جواب سوالمو بگیرم ... بریم
یهو یه لبخند زد و با دست زد به پشتم و گفت: این پشتکارته که
منو کشته !
راستش از شما چه پنهون ،یه جورایی ازش خوشم اومده بود .
به این فکر میکردم که اونقدا هم بچه بدی نیس !
تو این(باقیش تو دیدگاه)
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 23:50
+3
alifabregas
alifabregas
از بعضی آدمها تنها خاطره می ماند

از بعضی های دیگر هم هیچ

خاطره ساختن لیاقت میخواهد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 22:27
+2
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دلَـــــم یکـــــ کــوچـ♥ــــه میخـــــواهَــــد
بـــی بــ♥ــن بَستــــ . . .
وَ بــــارانـــی نَــ♥ـــم نَــــم . . .
وَ یکـــــ خـــــدا ، کـــــه کَــ♥ــمی بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!
.
.
.
هَـمـیــ♥ ـن …!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 21:36
+4
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:52
+3
saeed
saeed
دیگر ضربان قلبم را حس نمیکنم، کندترازآنی می زند که برای دم و بازدم خونی در رگهایم جریان یابد... چشمانم را بزور باز میکنم، نگاهم را میچرخانم چقدر لوله و سرم و سرنگ به این جسم بی جان وصل شده!!! صدای بوق دستگاه که نشانگر ضربان ضعیف قلب بی رمقم است را میشنوم!! چرا رهایم نمیکنید؟؟؟؟ چرا برای نفس کشیدن این میت سرگردان تلاش میکنید؟؟؟.... آزادم کنید، بگذارید روحم ازاین قفس تنگ رهایی یابد، چرا مرا با درد و رنج میخواهید؟؟ بگذارید آرامش یابم، من در طلب آرامشم...

آه که چقدر تشنه ام...خیلی.... لبهایم خشکیده است ترک آنها را از فرط تشنگی حس میکنم!!!کمی آب میخواهم ، آب ، آب،آب...اما صدای خشکیده در گلویم را کسی نمیشنود!!تنهایم تنهاتر از همیشه فقط من هستم و نفس هایی مصنوعی که آن را هم دستگاه میکشد نه جسم خودم... کاش از این تخت شکنجه نجاتم دهند، تختی که هر ثانیه جان کندنم را در آن حس میکنم...

با شما هستم سفید پوشانی که مدام گرد تختم میآیید میچرخید و به دستگاهها نگاهی می اندازید تا از زنده بودنم اطمینان یابید بگذارید بروم چرا باور نمی کنید نفس هایم با این مزخرفات بر نمیگردد.... نفسهایم را گرفته اند بر
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 18:54
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتی دختری که خنده و شوخی ها و لوس بازی هاش.....
فقط واسه عشقشه
با پسر غریبه شوخی نمیکنه، نمیخنده..
میدونه عشقش اذیت میشه با این کار...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 18:37
+8
alireza
alireza
همه دیونه هااااااااااااااااااااااااااااااا
میخوامتون دربست
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 18:18
+9
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
هَمیشه تَنها بود...گاهی میخَندید و گاهی گِریه و گاهی خود را لَعنَت میکَرد ...... و دِلَش به چیزی خوش نَبود .... مایه دار بود اما چیزی نمیخورد .....زور داشت اما اَربَده نمیکِشید.....هه... او ""خـــــــــــــــــــــــُـــــــــــــدآ"" بود.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 18:05
+8
saman
saman
در CARLO
از لب دریا و ساحل
هرکه یه خاطره داره
اخه دست خیلیا رو
توی دست هم میزاره
دریا حرفی دارم اما
واسه گلایه دیره
از خدا میخوام که
هیچوقت عشقتو ازت نگیره
اما نارفیقی کردی
کردی عشقمو نشونه
باشه اشکالی نداره
ما خدامون مهربونه
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:58
+6
yagmur
yagmur
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 12:21
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ