یافتن پست: #میخ

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی از بدبختیهای کچلها میدونید چیه؟؟ اینه که:

اگه توی جمع فقط اونا کراوات زده باشن باز هم وقتی میخوان بهش اشاره کنن

میگن : اون یارو ! کچله !

حالا این تو سرشون بخوره !

اگه به شخص بغل دستیش کار داشته باشن میگن :

اون یارو که بغل کچله نشسته !

واقعا عجب مکافاتی دارن کچلا!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/15 - 15:11
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥



میخوام امروز ی پست انگلیسی بنویسم واستون

post :|:D



دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 22:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید
:D:D:D:D
دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 22:21
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجه
اینم پست20000امم

به عشق تک تک دوستای گلم
که تنهام نذاشتن و فراتر از ی دوست مجازین برامون
فدامدای تک تکتون بشم من
اگه ناراحتتون کردم یا باعث اذیت و آزارتون شدم
معذرت میخوام فدایی دارین
آخرین ویرایش توسط NEGAR1992 در [1393/06/14 - 18:36]
5 دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 18:32
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز دیدم یه پسر بچه قدش به زنگ ایفون نمیرسه هی داره خودشو میکشونه بالا ، منم مثل یه رابین هود رفتم ، گفتم :میخوای برات زنگ بزنم ، اونم سرشو تکون داد و گفت اوهوم…..

برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم ،

بعدش با لبخند بهش گفتم : خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو ؟؟

گفت هیچی دیگه فرار کن تا صاحبخونه نیومده …!!!!

تو از اون ور برو من از این ور …..!!!

بچه نیستن بخدا گرازن … ))
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 16:59
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 16:21
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 16:09
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
زینگ زینگ: دختر بچه گوشی رو بر میداره

سلام: بله؟

سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

دختر: نمیشه!

مرد: چرا؟

دختر: چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت

مرد: بابایی ما که عمو حسن نداریم!

دختر: چرا داریم. الان پیش مامانه.

مرد: ببین عزیزم. اینکاری رو که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

دختر: چشم بابا

چند دقیقه بعد

بابا جون گفتم.

خوب چی شد؟

هیچی. همین که گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون

همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا

تکون نمیخوره دیگه!!؟

خوب عمو حسن چی؟

دختر: عمو حسن از پنجره پرید تو استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی

کرده بودی یه صدای بامزه ای داد که نگو! هنوز همونطور خوابیده!

مرد: استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****8875 نیست؟

دختر: نه!

مرد: ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

باشه خداحافظ

:|

خخخخخخخ{-7-}{-18-}{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:23
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
7 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:10
+1
محمد
محمد

کمی عشق از تلاقی نگاهم با نگاهت در چشمانمان جا خوش کرد

بعد از آن هرچه شد
چه خوب ...
چه بد ...
چه خنده دار ...
چه اشک بار ....
همه اش تقصیر آن یک ذره عشق بود...
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/12 - 14:46
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ