یافتن پست: #میخ

فکل مکل
فکل مکل
با دوست دخترم پشت چراغ قرمز ... تو ماشین نشسته بودیم یهو یه گل فروشه اومد جلو گفت: آقا یه گل بخر... گفتم نمیخوام عزیزم گلفروش : وااااااااا! پس چرا واسه دختر دیروزیه خ[!] واسه این نمیخری؟؟؟ چرا فرق میزاری بینشون؟؟؟ بعد دوید رفت..{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 23:52
+5
hadith
hadith
قبول دارین : 3 ساعت تو اتاق میشینی درس میخونی هیچکس نمیگه خسته نباشی ولی 1 ثانیه موبایلت رو بر میداری ببینی کی sms داده بابات میاد

میگه : خسته نباشی!!!!{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 23:42
+5
☺SAEED☻
☺SAEED☻
شاعری میفرماید :
کار هرکس نیست همسر داشتن ، مرد خر میخواهد و پول خفن !{-32-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 23:03
+8
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
عزیزم! هر کسی غیر من بهت « میگه دوست دارم » باور نکن! آخه رویا تو تنها کسی هستی که می پرستم. مریم من واقعا واست میمرم. میدونی چیه مهسا؟ اصلا زندگیم بدون تو فایده نداره! خدا شاهده سیمین، شب ها از عشقت خواب ندارم! مامانم میگه فکر ناهید دیوونه ات کرده! هر چی بهش میگم من غیر از سپیده کسی رو نمیخوام باورش نمیشه! تو بگو عاطفه جونم، باید چیکار کنم؟؟{-16-}{-16-}{-16-}{-16-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 22:44
+4
مهسا
مهسا
غضنفر میره به یکی خبر مرگ مادرش رو بده، بهش میگه: یه شتری بود که در خونه همه میخوابید!؟ یارو میگه: خوب؟ میگه: این دفعه رو ننــــه تو خوابید!!{-20-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 22:12
+9
mah3a
mah3a
دیدین؟ بعضیارو وقتی نشستن یا وقت راه رفتن یا توی آیینه .. یهویی میخندن یا حرف میزنن !.. تورو خدا سربه سرشون نزارین.. اینا با خاطراتشون زنده ان..والا دیوونه نیستن ..!
فقط یه کم خسته ان...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 22:00
+6
parham
parham
بچه ها این همه پست میزنیم ولی!!
برای خسته نباشید و تشکر از مدیرای سایت ناظم ها و خودمون پست نمیدیم!
به سلامتیه همه یه دست و جیغ بلند نه نه نه !!!! خونه شاکی میشن آروم تو دیدگاه تشکر کنیم ازشون لایک هم نمیخواد نگین برای لایک گفتش {-35-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 21:42
+5
ebrahim
ebrahim
می دانید داستان " گربه را دم حجله کشتن" چیست؟

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.
پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند.
بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند.

خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و ...... .

چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند .
گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور.
گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند.

سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 21:24
+6
ronak
ronak
حيف نون تو اتوبوس میگوزه !میندازنش پایین.
میگه واقعا مردم اعصاب ندارنا قدیما میخندیدن!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 21:02
+7
ronak
ronak
دقت کردین ؟

آخه واسه چی جعبه پیتزا مربعی شکله

بازش میکنی دایره پیدا میکنی !

بعد مثلثی میخوری !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 21:01
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ