یافتن پست: #می

Sanaz Arzani
Sanaz Arzani
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست!

یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم...

با من ازدواج میکنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟؟!

تو چقدر ساده ای!

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله میشوی

چرک میشوی و آخرش تکه ای زباله میشوی

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

آخرش هم، طفلکی تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

 چرک و زشت مثل این و آن نشد

او

با تمام دستمال های کاغذی

فرق داشت

چونکه در میان قلب خود

دانه دانه اشک کاشت!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 15:35
+9
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani
دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی


بدی که کسی به تو می کند.

دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 15:23
+8
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani
مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنید باشید
آدمها شاید شما را ببخشند ، اما هرگز فراموش نمیکنند
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 15:21
+6
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani
دوست های خوب مثل زاپاس ماشین می مونند، 

توی صندوق عقب ماشین فراموش میشن 


اما دقیقاً زمانی که لنگ می مونی به یادشون می افتی و به کارت میان
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 15:15
+6
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani

 وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری.

وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره.
آخرین ویرایش توسط sanaz_arzani در [1392/07/17 - 15:02]
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 14:59
+6
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani

مرگ داشت با زندگ ی دردو دل میکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتنی ای و همه دوستت


دارن با تو باشن ول ی من واسه هیشک ی ا رزش ندارم ؟؟ ! زندگی بهش گفت چون تو یه حقیقتی و من یه


دروغ !!


دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 14:56
+6
Sanaz Arzani
Sanaz Arzani
تو که زنگار بر آیینه داری
کجا عشق خدا در سینه داری
اگر عشق خدا در سینه توست
چرا زنگار در آیینه ی توست
بیا ای قطره اهل دل شو
ز خود بگذر به دریا متصل شو
به دریا می روی خواهی نخواهی
بزن دل را به دریای الهی
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 14:51
+1


گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد


 
که بیاد تو تنهاییم .... و من اجازه ندم !



و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه



مگه من مردم که تنها بمونی





دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 09:54
+8
sara
sara
در CARLO
تو ایستگاه اتوبوس بودم کنار یه دختره

بهش گفتم ببخشید خانوم...

گفت :درد ببخشید، زهر مار ببخشید، آدم نباید ازدست شما پسرا آرامش داشته باشه،

منم هیچی نگفتم.

وقتی بلند شد با مغز اومد تو زمین، خدا شاهده میخواستم بهش بگم بند کفشت بازه.
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 08:55
+6
sara
sara
در CARLO
دلت ضـعـف می رود بـرای شَهـدَش کـه کـامَت را شیـریـن کنـد …
عطـــرش کـه مستـت کنـد…
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 08:50
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ