گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی
چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را …
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…
مرا به آرامش می رسانــد
حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …
گویند بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر دست ازان نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی وغمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق بیوفایی مانده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
روزی از همین روزها تمام می شوم...
آری...
تمام می شوم و به خاطره ها می پیوندم...
شاید خاطره بودن ، بهتر از اشتباه بودن باشد...
شاید که نه ...
قطعا بهتر است...
اینکه پس از مدتی--اندک--
همه خاطرات بد پاک می شود
و حسرت روزهای شیرین جایگزین افسوس و آه برای اشتباه گذشته می شود...
کاش فرصت این مدت اندک، قبل از تمام شدن من رخ می داد...
کاش اشتباه نبودم...
کاش حسرت و درد و آه یک مرد نبودم...
کاش زودتر تمام شوم...
خبر مرگش بیاد ایشالااااااااااااااااااااا(غریبه رو میگم)
1392/05/28 - 17:16موافقم............




1392/05/28 - 17:17 ( لايک توسط 1 کاربر )