یافتن پست: #می

مهسا
مهسا
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:56
+9
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
زیباترین شعر کوتاه از نظر شما چیه؟!
7 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:53
+8
reza
reza
رویاهامان گاهی دست یافتنی

وگاهی در بستر نابودی

گاهی در اوج

گاهی با موج

گاه راه میروی تا برسی

گاهی میروی تا رفته باشی

وباز نمانی

امروز هم راه نیمه را نرفته ایم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:52
+3
payam65
payam65
خداوندا!
به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز
که عشق از زندگی کردن برتر است و
به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،
بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:51
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:50
+9
مهسا
مهسا
گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم ببرمش روی تخت بخوابونمش ملافه رو بکشم روش دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم حتی براش لالایی بخونم وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان درست میشه...درست میشه... اگر هم نشد به جهنم!... تموم میشه...بالاخره تموم میشه...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:49
+8
payam65
payam65
می دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:48
+3
payam65
payam65
در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست
و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:41
+3
reza
reza
چگونه آسمان شوم

که پای لحظه ها ی من

به خاک سرد وبی رمق

هزار بار

بسته شد

ودر تلاطم زمین

درون خاک بی کسی

به گورها نشسته شد

چگونه آسمان شوم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:39
+3
reza
reza
چه خوش خیال بودم….
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….
به حبس ابد!!
به یکباره جا خوردم…..
وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….
……هی…
تو….
آزادی!….
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد…..!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:36
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ