saeed
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن. بهر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را...
♥ نگار ♥
یبارم بابام زنگ زد آتش نشانی گفت تو انباری خونمون مار هس!
اون بدبختا هم اومدن همه چیو ریخن بیرون و زیر و رو کردن و آخره سرم دسته خالی رفتن!
به بابام میگم کی مار اومده تو انباری که ما نفهمیدیم ؟؟؟
میگه مار کجا بود! میخواستم انباری رو خالی کنم دست تنها بودم حوصلمم نبود!