در درازای زندگی لباس باش ودرپهنای آن برنج
و اگر عمق این پیام را نفهمیدی
بدان که تنها نیستی، چون منم نفهمیدم!خخخخخخخخخخخخخخ
دلم را نه ...
عشقم را نه ...
رویاهایم را نه ...
براي داشتنت حسي را دادم که
بدون آ ن دیگر من، آ ن " من " سابق نیستم!
حالا يکي هستم مثل بقيه ... نه ...
يکي مثل يخ، سرد ...
يکي مثل ديوار، بي روح ...
يکي مثل خودم اما بي حس ...!
و اين کشنده است، اما نمي کشد !
دلم مالِ تو ،
عشقم مال ِ تو ،
روياهايم را هم نمي خواهم
اما " من ِ " خودم را پس بده ...
با اين " من ِ الآن " خیلی غريبه ام !!!
تمام ریشه ها خشکیده اینجا همه اندیشه ها از یاد رفتست به این نسلی که در راه است سوگند که نسل آدمی بر باد رفته ست در اینجا حرف بی رنگی قدیمی ست نگاه نغمه ها در گیر رنگ است به قول شعر مولانا : در اینجا وجود عشق آلوده ننگ است به جز دیوانه هائی در خیابان نمانده ردی از دنیای مجنون نظامی نیست اینجا تا ببیند چه آمد بر سر فردای مجنون در این دیری که شیرین غرق رنگ است و عشق pak بازاری ندارد به جزء هنگام قطع ریشه ی دل کسی با تیشه ها کاری ندارد چه آمد بر سر اندیشه ی ما که (دانستن) خریداری ندارد؟ نفهمیدن ) چه دشوار است...اما برای نسل ما کاری ندارد اگر میگفت سعدی : (آدمیت نشانش بر لباس آدمی نیست نمی دانست نسلی خواهد آمد که حتی در لباس آدمی نیست