یافتن پست: #نمی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من یا سوتی نمیدم یا وقتی سوتی میدم میزنم تخریب میکنم :))
.
.
.
.
.
.
.
.

اومدم به مهمونا شیرینی تعارف کنم گفتم:

" بفرمایید دهنتونو سرویس کنید !! :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامانم میگه یکی 2 سالت که بود نق نق که میکردی میذاشتمت جلوی تلویزیون واست برفک میذاشتم تا 2ساعت صدات در نمیومد
ینی یه همچین مامانی دارم بعد میگید چرا من اینجوری شدم
من (در حال نگاه کردن به تلویزیون) :|
مامانم ^ــــ^
برفک :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:17
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامانم میگه یکی 2 سالت که بود نق نق که میکردی میذاشتمت جلوی تلویزیون واست برفک میذاشتم تا 2ساعت صدات در نمیومد
ینی یه همچین مامانی دارم بعد میگید چرا من اینجوری شدم
من (در حال نگاه کردن به تلویزیون) :|
مامانم ^ــــ^
برفک :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:14
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگرسرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

  گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ،
تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت زره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد، ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را،
بسوزانند شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را،
به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت ،
و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد، پس از چندی

هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت: چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست به جانم ، هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست، خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را، چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد ،
دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این  رنگ  و  زیبایی

و  نام  من  شقایق   شد

گل همیشه عاشق شد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:14
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من از اون دسته آدمام که یا کاری رو شروع نمی کنم یا وسط کار ولش می کنم:|:D
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 18:12
+3
nazli
nazli

چشمانـــــم را دیگـــر باز نمی کنم

دیدن این همه جایِ خالی ِ" تــو"
عاقبت مــــرا...
یا می کشد یا کـــــور می کنـــد


دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:23
+4
nazli
nazli

گل سرخی به او دادم . گل زردی به من داد...!!



برای یك لحظه ی ناتمام قلبم از طپش افتاد ... !!!


با تعجب پرسیدم :


مگر از من متنفری ... ؟؟؟


گفت :


نه ؛ باور كن ... نه !!!


ولی چون تورا واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنكه


از لبانم كام گرفتی برای پیدا كردن گل زرد ؛ زحمتی به


خود هموار كنی ..


دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:12
+3
roya
roya
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:53
+1
nazli
nazli

 

ما بچه بوديم ، يه کهنه ای ، دسمالی ، لنگ ماشينی چيزی پيدا ميکردن ميذاشتن لای

پامون میبستن یه هفته هم باز نمیکردن ! الان پوشک زدن واسه بچه با خروجی هوا از هردو طرف ، ۸ لايه محافظ ، ويتامينه .. همراه با عصاره ی مالت ، تهويه مطبوع ، ۱۲ ايربگ ، کروز کنترل ، سنسور عقب ، با ال سی دی !!بچـه تو این برینـه پرفسور میشـه

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:47
+2
roya
roya
روزهای تعطیل سخت تر میگذرند!
چون میدانم وقت داری به من بیندیشی،
اما نمی اندیشی . . 












دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:45
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ