یافتن پست: #نمی

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
در این ترانه سوزی و
در این غزل شکستگی
طلوع کن طلوع کن
بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سر خورده گی
طلوع کن طلوع کن
که بودنم تازه کنی
دست مرا بگیریو
با بوسه اندازه کنی
طلوع کن طلوع کن
ایینه پر می شود
از جوانیه خاطره ها
تن تو و شرم منو
خاموشیه حنجره ها
اشاره کن که من به تو
به یک اشاره می رسم
رنگین کمان من تویی
که به ستاره می رسم
من به تو شک نمی کنم
طلوع کن طلوع کن
از تو به پایان می رسم
شروع کن شروع کن
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 00:18
+3
hosein
hosein
بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنارش باشی و بدانی که به او نمیرسی <img src=(" title=":((" />(((((((
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 19:22
+6
hosein
hosein
پسر: تو تا حالا[!] داشتی ؟
دختر : نه نداشتم
پسر: چرا ؟
دختر : چون که نمیخوام
پسر: ولی [!] یه نیازه
دختر : واسه من نیست
پسر: اصلا روشن فکرنیستی
دختر : اینارو به خواهرتم گفتی ؟
پسر: :|
دختر : پس خفه شو...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 19:05
+6
hosein
hosein
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:42
+5
saqar
saqar
میگویند هر وقت اب می‌نوشی بگو یا "حسین (ع) "
این روزها که آب می بینی و نمی نوشی آرام بگو "یااباالفضل (ع) "...
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:17
+18
saqar
saqar
با شروع ماه مبارک رمضان این سوال بازم پیش میاد :که خدایا فرو دادن این همه بغض روزه رو باطل نمیکنه؟؟؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:11
+11
sara
sara
یکی منوراهنمایی بکنه زیاد نمیدونم چیکارکنم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:06
+6
saman
saman
در CARLO
آیا شست جورابتان سوراخ شده است؟
آیا جوراب دیگری ندارید؟
آیا از بیرون افتادنِ شستِ پایتان خجالت میکشید؟
ما برای شما راه حلی داریم:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
لنگه ها رو جابجا کن،سوراخش میفته رو انگشت کوچیکه معلوم نمیشه{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:56
+4
saqar
saqar
خدایا تو این ماه رمضونیه که ما گناه نمیکنیم، این دوتا فرشته رو شونه هامونم بیکارن...
قربونت بگو یکم شونه هامو بمالونن، مرسی!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:52
+6
alireza
alireza
سنگ تراشی به خدایش میگفت : خدایا از سنگ تراشی خسته شده ام زیرا در برابر همه ضعیف است ای کاش من همانند دریایی پر طلاطم بودم

خداوند اورا دریا کرد

مرد مسرور از حالش شد پس از مدتی دید که آبش توسط خورشید بخار میشود پس گفت خورشید از دریا قویتر است من هم میخواهم خورشید شوم و به آرزویش رسید

او خورشید بودو بر جهانی میتابید

که ناگهان ابری آمد و جلوی تابشش را گرف مرد گفت : خدایا ابر هم که از خورشید و دریا قویتر است پس من هم میخواهم ابر شوم

و خداوند اورا ابری زیبا کرد..او در اوج بود و جهان را مینوردید

اما به کوهی برخورد کرد و کوه مانع ادامه راهش شد پس دوباره از خدایش خواست تا کوهی استوار و بلند شود

و خداوند اورا کوهی استوار کرد ...

مرد خوشحال بود که دیگر هیچ چیز اورا نابود نمیکند و همیشه استوار است .. در روزی احساس دردی در وجودش کرد،اطراف را نگاهی کرد ... سنگ تراشی را دید که وجوده اورا با چکشی خورد میکرد .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:44
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ