یافتن پست: #نمی

ali rad
ali rad
وقتى خیس از باران به خانه رسیدم، برادرم گفت: چرا چترى با خود نمیبرى؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردى؟ پدرم با عصبانیت گفت: فقط وقتى سرما خوردى، متوجه خواهى شد. اما مادرم، در حالى که موهاى مرا خشک می کرد گفت: بارانی بی موقع! این است مادر!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 23:35
+7
t  @  r  @  n  e
t @ r @ n e
.

کاربردهای مختلف ” مُردن ” در فرهنگ ما !!

برو بمیر : برو گمشو !

بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !

می میرم برایت : عاشقتم !

می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟

… مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟

نمردیم و … : بالاخره اتفاق افتاد !

مردیم تا … : صبرمان تمام شد !

مرده : بی حال !

مردنی : نحیف و لاغر !

مردم : خسته شدم!

من بمیرم ؟ : راست می گی؟

.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 23:06
+10
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
نامه ای به خدا
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:36
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:29
+4
☺SAEED☻
☺SAEED☻
ما دانشجوهای واقعی وقتی چیزی نمیفهمیم از بغل دستی میپرسیم: تو چیزی میفهمی؟ اونم میگه نه و ما به خود می بالیم و خوشحال از اینکه تنها نیستیم و همگی نمیفهمیم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 20:54
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آن نازنین کجاست که یادم نمیکند / صد غم به سینه دارم و شادم نمیکند / یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست / امشب به یاد کیست که یادم نمیکند .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 19:59
+2
mah3a
mah3a
دختر: بابا کی میریم خرید کنیم
پدر:دخترم هنوز حقوق ندادن همه جنس ها گرون امسال یه کم باید صرفه جویی کنیم
اخبار ساعت 9:
آقا اوومدین خرید؟؟؟....بله خیلی هم خوبه جنس ها ارزون هستش و قیمت ها مناسب

دختر نمیدونه پدره کارگرش دروغ میگه یا اخبار...
خدایا هیچ پدری را تووو این موقیعیت قرار نده که فرزند کوچکش بهش شک کنه و پدر شرمنده ي اولاد بشه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 18:16
+8
parnian
parnian
نیمه گمشده من خیلی باس ولگرد و دَدَری باشه که تا الان نیومده پدر سگ .
یه همچین آدمی به درد زندگی نمی خوره ،...بی خیالش شدم !!!!=))
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 18:15
+2
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
بعضی " آه " ها را... هر چقدر هم که از ته دل بکشی.. باز هم سینه ات خالی نمیشود... امروز سینه ی من پر است از آن " آه " ها...
{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 18:12
+4
mah3a
mah3a
☺یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند
یادش گرامی و روحش شاد☻
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 17:59
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ